كفتار در اين جا نيست ، تا دو پاىاش را از بند بگشايند . اگر دربارهء چيزى كه مرا بايسته و گردنگير شده است خود نينديشم ، پس ، كه مىانديشد ؟ بس كن پسرم ! روزى كه پيمبر ( ص ) درگذشت ، سزاوارتر از خويش كسى نمىديدم . ليك ، مردم پيمان با ابو بكر بستند . من نيز چون ديگران پيمان بستم . سپس ، ابو بكر درگذشت و باز سزاوارتر از خويش نمىديدم . اين بار ، مردم پيمان با عمر بستند . من نيز چون ديگران پيمان بستم .
آن گاه عمر درگذشت و باز سزاوارتر از خويش نمىديدم . وى مرا يك ششم [ 1 ] به شمار آورد ، كه در پى آن ، كار را از من به سوى عثمان كشيدند . باز چون ديگران پيمان بستم .
سپس ، مردم بر عثمان برشوريدند و او را بكشتند و سرانجام ، به خواست خود ، بىآن كه وادار شوند ، اينك به سوى من آمدهاند و با من پيمان بستهاند . پس ، به يارى آنان كه از من پيروى كنند ، با آنان كه ناسازگار شدهاند ، خواهم جنگيد ، تا خدا خود ، داورى چگونه كند . كه خداوند بهترين داوران است . »
[ پيك و پيامهاى عايشه ]
هنگامى كه عايشه و ياران بصرىاش نزديك شدند ، عايشه ، عبد الله عامر را پيش فرستاد و به وى گفت :
- « تو را كارهايى است ويژه . تو به كار خويش پرداز و اينان بجنگند . » عايشه ، به سران بصره ، همچون احنف قيس و صبرهء شيمان و ديگران ، نامه نوشت و خود در حفير بماند و پاسخهاى آن نامهها را چشم داشت .
[ دو پيك عثمان حنيف به نزد عايشه رفتند ]
همين كه خبر به بصره رسيد ، عثمان حنيف [ 2 ] ، عمران حصين را كه از توده بود ، و ابو الأسود دئلى را كه از ويژگان در شمار بود ، پيش خواند و به آنان گفت :
- « شما دو تن ، پيش اين زن رويد و ببينيد كه او و ياراناش چه در سر دارند . » دو پيك ، نزد عايشه كه با ياران در حفير بود ، رفتند . بار خواستند و چون بار يافتند پس
هامش
[ ( 1 ) ] اشاره به شورايى كه به دستور پور خطاب در كار جانشينى پديد شد و شش تن در آن رأى داشتند .
[ ( 2 ) ] كاردار على ( ع ) در بصره .