تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩

[ پرسش مروان از طلحه و زبير كه درود فرمانروايى به كه گويم ] [ و ستيز پسران طلحه و زبير ]

پس ، كسانى بازگشتند و آن گروه در راه خود پيش رفتند . چون به ذات عرق رسيدند ، مروان بانگ نماز برداشت و سپس سوى طلحه و زبير آمد و در برابرشان ايستاد و پرسيد : - « بر كدام‌تان ، به فرمانروايى درود گويم و بانگ نماز بردارم ؟ » [ 304 ] پسر زبير گفت : - « بر پدرم . » پسر طلحه گفت : - « نه ، بر پدر من . » و كارشان به ستيز و پرخاش كشيد . تا آن كه عايشه كس به نزد مروان فرستاد كه : - « مروان ، تو را چه مىشود ؟ مىخواهى گروه ما را از هم بپراكنى ؟ پسر خواهرم پيشواى نماز باشد . » پس ، پيشواى نمازشان عبد الله زبير بود تا به بصره رسيدند . با خود مىگفتند : - « اگر ما پيروز شويم ، آشوب برخيزد . زبيريان هرگز خلافت را به طلحه وانگذارند . و طلحيان ، به هيچ روى ، آن را به زبير نسپرند . » از آن سوى ، على و ياران‌اش ، آنان كه بىدرنگ و دريغ بسيج شده بوده‌اند ، ساز و برگ برگرفتند و راهى شدند . بر آن بودند تا از طلحه و زبير پيشى جويند و پيش از آن كه آنان به بصره رسند ، در برابرشان در آيند . بارى ، نهصد تن با همان ساز و برگى كه با آن براى شام آماده شده بوده‌اند ، با على به سوى بصره به راه افتادند . ليك ، چون به ربذه رسيدند ، شنيدند كه آنان از آن جا گذشته‌اند و از دسترس دور شده‌اند . پس ، على در آن جا بماند . مىانديشيد تا چه كند .

[ شتر سوار و شترش ]

از رويدادهاى راه ، يكى آن بود كه ، شتر سوارى كه نام شترش عسكر بود و داستان‌اش را همه دانند . خود گويد : چون شتر را با افسارش از او باز خريدند و عايشه بر شتر سوار شد ، دربارهء راه از او پرسيدند كه آيا راه را مىشناسد ؟ گفت : گفتم :