تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
- « مىشناسم . بهتر از مرغ سنگخوار . » پس دينارى چند به من دادند و به راه افتاديم . دربارهء هر آبگاهى كه در راه بود ، پرسش مىكردند . تا آن كه به آبگاه حوأب رسيديم و آن داستانى كه همه دانند روى داد . در آن ميان ، ناگهان پسر زبير را ديديم كه مىدود و بانگ بر مىدارد كه : - « على به شما رسيده است بشتابيد ، برهيد . » مرا دشنام گفتند و خود بكوچيدند . بازگشتم ، راهى نسپرده بودم كه با على و سواران همراهش برخوردم . على گفت : - « آن سوار را پيش من آريد . » پس ، پيش على رفتم . از من پرسيد : - « آن زن را در كجا ديده‌اى ؟ » گفتم : - « در فلان جا . نر شترم ( جمل ) را به آنان داده‌ام و ماده شتر ( ناقه ) عايشه را گرفته‌ام ، همين كه اكنون بر آن سوارم . مبلغى نيز بر آن افزوده‌اند . » [ 305 ] على گفت : - « عايشه نيز بر آن سوار شده . ؟ » گفتم : - « آرى ، با آنان تا آبگاه حوأب برفتم و سپس ، آن شد كه گفتم . آنان بكوچيدند و من بازگشتم . » على گفت : - « آيا ، تو راه ذو قار را مىشناسى ؟ » گفتم : - « آرى ، مىشناسم . » گفت : - « با ما بيا . »