- « مىشناسم . بهتر از مرغ سنگخوار . » پس دينارى چند به من دادند و به راه افتاديم . دربارهء هر آبگاهى كه در راه بود ، پرسش مىكردند . تا آن كه به آبگاه حوأب رسيديم و آن داستانى كه همه دانند روى داد . در آن ميان ، ناگهان پسر زبير را ديديم كه مىدود و بانگ بر مىدارد كه :
- « على به شما رسيده است بشتابيد ، برهيد . » مرا دشنام گفتند و خود بكوچيدند . بازگشتم ، راهى نسپرده بودم كه با على و سواران همراهش برخوردم .
على گفت :
- « آن سوار را پيش من آريد . » پس ، پيش على رفتم . از من پرسيد :
- « آن زن را در كجا ديدهاى ؟ » گفتم :
- « در فلان جا . نر شترم ( جمل ) را به آنان دادهام و ماده شتر ( ناقه ) عايشه را گرفتهام ، همين كه اكنون بر آن سوارم . مبلغى نيز بر آن افزودهاند . » [ 305 ] على گفت :
- « عايشه نيز بر آن سوار شده . ؟ » گفتم :
- « آرى ، با آنان تا آبگاه حوأب برفتم و سپس ، آن شد كه گفتم . آنان بكوچيدند و من بازگشتم . » على گفت :
- « آيا ، تو راه ذو قار را مىشناسى ؟ » گفتم :
- « آرى ، مىشناسم . » گفت :
- « با ما بيا . »
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 440
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤٤٠