[ على ( ع ) از ياران راى خواست ] [ و حسن ( ع ) همان راى پيشين را دوباره بگفت ]
بارى ، رفتيم تا در ذو قار فرود آمديم . على فرمود تا دو جوال بياوردند . آن دو را در كنار يك ديگر نهاد . آن گاه پالان شترى بياوردند و بر آن نهادند . سپس ، على بر بالاى آن رفت با ياران سخن گفت . ياران را از كارش آگاه كرد و از ايشان راى خواست .
پس ، حسن برخاست . به گريه افتاد و چنين گفت :
- « بر تو راى زدم . ليك تو سر بر تافتى . مىبينم كه فردا در تباهيگاهى تو را خواهند كشت و كس يارىات نكند . » على به وى گفت :
- « هنوز چون دختركان ، نازك دلى و مىگريى . مگر چه گفتهاى كه نكردهام . بگو تا كسان همگى بشنوند . » حسن گفت :
- « روزى كه خانهء عثمان را در ميان گرفتند ، به تو گفته بودم : كه از مدينه بيرون روى ، تا اگر وى كشته شود ، تو در مدينه نباشى . ليك تو سر باز زدى . سپس ، آن گاه كه عثمان را كشتند ، گفتم : بيعت را مپذير ، تا فرستادگان شهرها بيايند و پيام پيمان كسان همگى را به نزد تو آرند ، باز نپذيرفتى . آن گاه ، هنگامى كه اين دو مرد [ طلحه و زبير ] كار خود را كردند ، گفتم : در خانهات بنشين ، تا مردم در كار خود به سازش رسند ، كه اگر تباهى ببار آرند ، هم به دست تو نباشد . در اين همه ، از سخنم سر باز زدهاى . » آن گاه على گفت :
- « پسرم ، اين كه گفتى : اى كاش از مدينه بيرون مىرفتى . . ، به خدا ، مرا نيز همچون عثمان در ميان گرفته بودهاند . اما اين كه گفتى : چشم به راه فرستادگان شهرها بمان . . ، كار ، كار مردم مدينه است ، هر پيمانى كه ببندند گردنگير همهء شهرها است . وانگهى ، خوش نداشتيم كه كار جانشينى تباه شود و آشوب برخيزد . اما اين كه به هنگام بيرون شدم طلحه و زبير به من گفتى : در خانهات بنشين . . ، به خدا سوگند ، از روزى كه زاده شدم ، همچنان ناچار و ناگزير زيستهام . از من هميشه كاستهاند ، هيچ گاه به سزاى راستين خويش نرسيدهام . اما اين كه گفتى : در خانهات بنشين . . ، [ 306 ] با آن چه گردنگير من شده است ، چه كنم ؟ مىخواهى چون كفتار باشم كه گرد او را گيرند و گويند : داب داب ،