تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
مردم در اين باره ، از ديگر زنان پيمبر نيز پرسش كردند . حفصه برون شدن و جنگيدن مىخواست . تا آن كه عبد الله عمر نزد وى آمد و از او خواست تا از اين كار بازنشيند و حفصه باز نشست . ام الفضل دختر حارث عبد المطلب ، مردى از جهينه را مزدور كرد كه راهى گردد و نامه‌اش را به على رساند كه چنين شد و آن مرد ، نامهء ام الفضل را به على برسانيد . اما مغيرهء شعبه ، و سعيد عاص . اين دو نيز همراه ديگران ، از مكه بيرون شدند و تا يك فرود با آنان رفتند و آن گاه ، در ميان راى زدند . مغيره گفت : - « به راى من ، كار آن است كه از همه‌شان كناره گيريم . تا هر كه پيروز شود ، به نزد وى رويم و گوييم : دلهامان با تو بوده است و گوش به فرمان تو داريم . » اين چنين ، كناره گرفتند و با شمارى ديگر به مكه بازگشتند .

[ سخنى كه سعيد عاص به طلحه و زبير گفت ]

گويند : سعيد عاص نزد طلحه و زبير رفت و از ايشان پرسيد : - « شما دو تن ، اگر پيروز شويد ، فرمانروايى از آن چه كس خواهد بود ؟ » طلحه و زبير گفتند : - « از آن يكى از دو تن . آن كه مسلمانان از او خشنود باشند . » سعيد عاص گفت : - « نه ، آن را به پسر عثمان دهيد . مگر شما خود به خون خواهى عثمان برنخاسته‌ايد ؟ » آن دو گفتند : - « نه به خدا ، ما مهاجران پير و بزرگان انصار را خود فرونگذاريم و فرمانروايى را به فرزندان‌شان ندهيم . » سعيد عاص گفت : - « اما من جز در اين نكوشم كه فرمانروايى را از چنگ فرزندان عبد مناف بيرون آرم . »