- « خون عثمان را از من مىجويند ؟ مگر ستمى كه بر عثمان رفته بر من نرفته است ؟
خداوندا ، در پيشگاه تو مىگويم . دست من از خون عثمان پاك است . به خدا ، كشندگان عثمان از دسترس بيرون رفتهاند . مگر خدا بخواهد ، كه اگر خدا چيزى را بخواهد كار خويش پيش برد . بيرون رو . » پيك گفت :
- « آيا من در امانام ؟ » على گفت :
- « تو در امان باشى . » پيك معاويه از نزد على بيرون آمد . يار سبائيان در آن جا ايستاده بود .
پس ، سبائيان گفتند :
- « اين سگ فرستادهء سگان است ، بكشيدش . » پيك بانگ بر آورد :
- « اى مصريان ، اى قيسيان ، سواران و تير اندازان را . . ، هزار غلام اخته به شما پاسخ خواهند داد . ببينيد تا گردان نر و سواران به چه شمار باشند . » آزارش مىكردند و مصريان از او بازشان مىداشتند . به وى مىگفتند :
- « خاموش باش بىپدر ! » و او مىگفت :
- « خاموش نشوم . آن چه از آن بيم داشتهاند ، به سراغشان آمده است . » باز به وى مىگفتند :
- « خاموش باش . » و او مىگفت :
- « آن چه از آن پرهيز مىكردهاند ، بر سرشان آمده است . زندگىشان به سر رسيده و ديگر زبون شدهاند » [ 301 ] همچنان بگفت و بگفت ، تا سرانجام زبونى در آنان پديدار شد و نيرنگ معاويه اين چنين كار ساز افتاد .
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 434
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤٣٤