على گفت :
- « ابن عباس ، مرا با آن چه از خود ، يا از معاويه مىگويى چه كار ؟ تو راى مىزنى و من مىانديشم . اگر نپذيرم ، تو از من فرمان ببر . » ابن عباس گفت :
- « چنين كنم . كمترين چيزى كه در نزد من دارى ، اين است كه سخنات را بشنوم و از تو فرمان برم . »
[ على كارداران خويش را به شهرها مىفرستد ]
در سال سى و شش بود كه على ( ع ) كارداران خويش را بر شهرها بگمارد . عثمان حنيف را بر بصره ، عمارهء شهاب را بر كوفه ، عبيد الله عباس را بر يمن ، قيس سعد را بر مصر ، و سهل حنيف را بر شام نهاد .
اما سهل ، راهى شد و چون به تبوك رسيد با سوارانى برخورد .
پرسيدند : « كيستى ؟ » گفت : « امير شام . » او را بازگردانيدند و نگذاشتند از تبوك بگذرد .
اما قيس سعد ، وى نيز چون به ايله رسيد با سوارانى روبرو شد .
پرسيدند : « كيستى ؟ » گفت : « از سپاهيان تاريدهء عثمان ، در جستجوى كسى باشم كه به وى پناه برم و از او كمك جويم . » پرسيدند : « بگو كيستى ؟ » [ 299 ] گفت : « قيس پسر سعد . » گفتند : « برو . » پس چون به مصر در آمد مردم بر گروهها شدند ، گروهى به توده پيوستند و با قيس بودند و گروهى كنار نشستند و گفتند :
- « اگر كشندگان عثمان را بكشند ، با شماييم و گر نه سر خويش گيريم . » اما عثمان حنيف ، وى نيز برفت و بىهيچ بازدارندهاى به بصره در آمد . ابن عامر را در اين باره رأى و تدبيرى نيافتهايم . در بصره نيز همچون مصر ، مردم دسته دسته شدند .