و مغيره از آن نشست آگاه شد .
سخن از رايى نيكو كه مغيره زد
آن گاه مغيره به نزد على رفت . به وى گفت :
در پيرامون تو كسانىاند كه در كارها بينديشند و بر تو راى زنند . تو را بر من حق فرمانبردارى است . نيكخواهى ارزان است . تو بازماندهء يارانى و من نيكخواه توام . بدان كه با راى درستى كه هم امروز به كار بندى ، فردا را به چنگ آرى . گمراهى امروز ، تباهى فردا را در پى آرد . معاويه را بر كار خويش بدار . پور عامر را بر كار خويش بدار .
كارگزاران عثمان را امسال به كارهاشان بازگردان و بنويس تا همچنان بر كار بمانند .
پس ، آن گاه كه پيمان بندند و كارت استوار شود ، هر كه را كه نخواهى بر كنار و هر كه را كه بخواهى بر كار دارى . » على گفت :
- « به خدا اگر لختى از روز باشد ، انديشهام را به كار گيرم و مانند اينان را بر كار نمىگمارم . كه شايسته نباشند . من آن نيستم كه گمراهان را بازوى خويش كند .
مغيره گفت :
- « اينك ، كه نپذيرى ، پس معاويه را فرو گذار ، كه دلير است و مردم شام از او فرمان برند . وانگهى ، بهانه دارى ، عمر خطاب او را بر همهء شام گمارده بوده است . » مغيره از پيش على برخاست و بازگشت .
سپس ، بار ديگر نزد على آمد و به على گفت :
- « نخستين بار ، بر تو آن راى را زدم و تو نپذيرفتى . پس از آن ، رأى من بگشته است .
اينك راى من [ 297 ] همان راى تو است . همان كن . كارداران را همگى از كار بردار و از استواران خويش يارى جوى . چرا كه خداوند زبونشان ساخته و ديگر شكوهشان بشكسته است . »
[ رايى از ابن عباس كه بر على ( ع ) زد ]
مغيره از خانهء على بيرون آمد . ابن عباس او را بديد . پس ، به خانهء على رفت و به وى گفت :