تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
- « تو خود به شام رو ، تو را كاردار شام كرده‌ام . » ابن عباس گفت : - « به خدا كه اين درست نيست . معاويه ، مردى از تبار اميّه است ، پسر عموى عثمان و كاردار وى در شام است . بيم دارم كه به خون خواهى عثمان مرا گردن زند . يا نه كمتر ، به زندان افكند و آن چه خواهد بر من كند . » على گفت : - « از چه چنين مىپندارى ؟ » ابن عباس گفت : - « از آن خويشاوندى كه ميان من و تو است . از آن كه ، هر گناهى كه بر گردن تو بيند ، بر گردن من نيز بيند . بهتر آن است كه به معاويه نامه نويسى و به وى اميد و نويد دهى . » [ 298 ] على گفت : - « اين كارى است كه هرگز نكنم . » سپس ، بيتى خواند بدين آرش : آن گاه كه ديو مرگ بر جان مىافتد ، مرگى كه از ناتوانى نباشد و من بدان ميرم ، هرگز ننگ نيست . سپس ، ابن عباس گفت : - « تو اى امير مؤمنان ، هر چند مردى دلاورى ، ليك ، از كار جنگ آگاه نباشى . مگر از پيمبر ( ص ) نشنيده‌اى كه مىگفت : جنگ نيرنگ است ؟ » على گفت : - « شنيده‌ام . » ابن عباس گفت : - « به خدا اگر سخنم را بشنوى ، بگذارمشان كه ناگهان انجام كار را ببينند و ندانند كه آغاز ، خود چگونه بوده است . بىآن كه چيزى از تو كم شود ، يا گناهى بر گردن تو افتد . »