- « اى امير مؤمنان ، مرا از كار مغيره آگاه كن ، چرا با تو تنها سخن گفته است ؟ » على گفت :
- « سه روز ، پس از كشته شدن عثمان ، مغيره پيش من آمد و گفت : مرا با تو كارى است . مرا تنها بپذير . او را پذيرفتم . سخنى گفت و پاسخى دادم . از پيش من برفت و من مىديدم كه راى مرا نادرست مىبيند . اينك پيش من بازگشته و به من چنين و چنان گفته است . » ابن عباس گفت :
- « بار نخست ، نيكخواهى كرده است . اما اين بار بد تو را خواسته . » على پرسيد :
- « بار نخست ، چگونه نيكخواه من بوده است ؟ » ابن عباس گفت :
- « تو نيك مىدانى كه معاويه و ياراناش دنيا را مىخواهند ، اگر بر كارشان نگاه دارى ديگر نينديشند كه چه كسى به خلافت نشسته است . ليك ، اگر بر كنارشان كنى ، گويند :
على كار را بىشورى به دست گرفته است . هموست كه عثمان را كشته است . چندان كه تواند گناه را بر گردن تو افكند و سرانجام شاميان پيمان تو را بشكنند . از طلحه و زبير نيز آسوده نتوان بود . بسا كه ناسازگارى از سر گيرند . » على گفت :
- « آن چه از بر كار داشتن ايشان گفتهاى ، به خدا نيك مىدانم كه اين براى راست آمدن كار اين جهان بهتر است . ليك ، آن چه راستى و داد مرا بر آن مىدارد ، نيز شناختى كه از كارداران عثمان دارم ، اين است كه به خدا ، از ايشان هيچ كس را ، هرگز بر كارى نخواهم نهاد . اگر به من روى آرند ، بهتر است . ليك اگر روى بگردانند شمشير را در ميان ايشان به كار گيرم . » ابن عباس گفت :
- « از من بشنو ، به خانهات رو ، به دارايىات در ينبع بپرداز ، در را به روى خويش ببند .
تازيان بجنبند و بر آشوبند و سرانجام كسى جز تو نيابند . به خدا ، اگر با اينان در افتى ، فردا خون عثمان را بار تو كنند . » على نپذيرفت . به ابن عباس گفت :
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤٢٩