تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
فرستاده‌شان حكيم جبله بود كه تنى چند با وى همراه بودند . رفتند و باز آمدند . زبير را با شمشير آخته پيش راندند و بياوردند . مردى كوفى را نيز سوى طلحه گسيل كردند . به وى نيز گفتند : - « مبادا كه كوتاه آيى . » با وى نيز تنى چند را همراه كردند . طلحه را نيز با شمشير آخته پيش راندند و بياوردند . مالك اشتر را سوى على فرستادند . كوفيان و بصريان ، دو يار خويش ، طلحه و زبير را ، سرزنش مىكردند و مصريان از همداستانى مردم مدينه شادمان بودند . كوفيان و بصريان از ديگران پيروى كردند . ليك در دل ، سخت آز داشتند . چون بامداد شد - آن روز ، روز جمعه بود - مردم در مسجد گرد شدند . على نيز بيامد . بر منبر رفت و چنين گفت : - « با آگاهى و رواديدتان . اين كار ، كار شماست ، كسى را در آن حقى نباشد ، مگر كسى كه به وى خشنود باشيد و او را امير كرده باشيد . ديشب بر كارى همداستان شديم و از هم جداگشتيم . اگر خواهيد بر كار شما نشينم ، و گر نه ، كسى بر كسى سر نيست . » گفتند : - « ما بر همانيم كه دوش از يك ديگر ، بر آن جدا شده‌ايم . » پس ، اشتر برخاست و طلحه را به سوى منبر پيش آورد . به وى گفت : - « بيعت كن . » طلحه گفت : - « بگذار در اين كار بنگرم . » اشتر شمشير كشيد و گفت : - « بيعت مىكنى يا اين شمشير را در ميان دو چشمت فرود آرم ؟ » پس ، طلحه گفت : - « از بو حسن كجا توان گريخت . » و از منبر بالا رفت و با على پيمان فرمانبردارى بست . آنك ، مردى كه از دور ، طلحه را ورانداز مىكرد ، گفت : [ 295 ]