[ يارى جستن عثمان از معاويه و شاميان و بصريان ] [ و روشى كه معاويه در پيش گرفت ]
عثمان ، همين كه كارش را چنان تباه ديد ، و ديد كه مردم از وى چنان روى بگردانيدهاند ، نامهاى به معاويه در شام نوشت و از او خواست [ 287 ] كه جنگاوران شام را بر هر رام و دشوارى به يارى او به مدينه فرستد . چون نامهاش به معاويه رسيد ، معاويه درنگ كرد . خوش نداشت كه مردم روشى را از او بينند كه از ياران پيمبر ( ص ) نمىديدهاند . بارى ، چون كمك معاويه به عثمان نرسيد ، عثمان نامهاى به شاميان نوشت و آنان را به يارى خويش خواند . از حق بزرگ خويش سخن گفت و از بزرگداشت فرمان جانشينان پيمبر ( ص ) و فرمان خدا كه فرمود فرمان بردار ايشان باشند . در نامهاش همچنين گفت :
- « بشتابيد ، بشتابيد ، كه اين مردم در كار من شتاب دارند . » اين بود كه گروهى از شاميان ، به پا خاستند و مردم را به يارى عثمان خواندند . انبوهى از ايشان پذيرفتند و آماده شدند .
عثمان رو نوشت همين نامه را كه به شاميان نوشته بود ، براى عبد الله عامر در بصره فرستاد و از او خواست كه بصريان را به يارىاش خواند . چون نامه به بصره رسيد ، سخنوران در پيشگاه عبد الله عامر به سخن ايستادند و مردم را به يارى عثمان و رفتن به مدينه خواندند . بزرگشان مجاشع مسعود بود كه در آن هنگام سر قبيلهء قيس در بصره بود . بارى ، بصريان نيز شتابان به يارى عثمان بسيج شدند .
[ رايى كه مروان بر عثمان زد ]
مروان بر عثمان راى زده بود كه با مصريان و ديگران كه در پيرامون اويند ، نزديكى جويد . به وى گفته بود :
- « هر چه خواهند بپذير و بر گردن گير . آنها را تا توانى و بر مىتابند ، سرگرم بدار . به على نيز پيام ده كه بيايد و با ايشان سخن گويد . » پس ، عثمان به على پيام داد و گفت :
- « كار به كشتن رسيده است . مردم را از من باز دار . خدا را گواه مىگيرم ، كه از هر چه خوش نمىدارند ، دست بدارم و داد را به زيان خود و كارداران خويش بپذيرم . اگر چه