پيوند خويشى بريدهام ، و حقى را كه بر من دارى سبك داشتهام . » پس ، عثمان به مسجد رفت و آن سخنان پر آوازهاش را با مردم بگفت . كه بخشى از آن اين است :
- « از كارهايى كه كردهام ، گراييدهام و بازگشتهام . كه بازگشتن ، از پيش رفتن به سوى نابودى ، بهتر است . به خدا اى مردم ، اگر حق ، مرا به پايهء بردگى بازگرداند ، مىپذيرم و چون بردگان خوار شوم . چون بندهاى كه اگر بخرندش شكيبايى كند و اگر آزادش كنند ، سپاس گويد . چهرههاتان پيش من آيند . به خدا آن چه گوييد همه را به كار بندم و داورىتان را بپذيرم . » پس ، دلها بر عثمان نازك شد و كسانى اشك ريختند و گريه سر دادند .
سعيد زيد بن عثمان گفت :
- « اى امير مؤمنان ، در كارت پرواى خدا كن . آن چه را كه گفتهاى به كار بند . »
[ مروان دست بر نمىدارد ]
بارى ، عثمان چون از منبر به زير آمد و به خانه شد ، مروان و سعد و تنى چند از بنى اميه را كه به مسجد نيامده بودند ، در خانهاش نشسته ديد .
مروان گفت :
- « سخن بگويم ، يا خاموش مانم ؟ » زنش [ نائله ] گفت :
- « نه ، كه خاموش باش . به خدا شما او را به كشتن خواهيد داد . عثمان سخنى گفته است كه همه از آن آگاهاند . نسزد كه از سخناش برگردد . » مروان رو به زن عثمان كرد و سخنى زشت به وى گفت . تا سرانجام عثمان زن را خاموش كرد .
مروان دوباره گفت :
- « سخن بگويم ، يا خاموش مانم ؟ » عثمان گفت :
- « سخن بگو . » پس ، مروان گفت :