تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
عثمان گفت : - « مىگويى چه كنم ؟ » گفت : - « تنها از خدا بترس و فرمان بردار خدا باش ، تا خدا خود رهنمون تو باشد . مروان را در چشم مردم نه ارج است و نه شكوه . دوستش نمىدارند . مىبينم كه سرانجام تو را به كشتن دهد . يكى را پيش على فرست و از او آشتى جوى . دلش سوى تو است . مردم از وى سرپيچى نكنند . گفته‌اش را پذيرند . » پس ، عثمان يكى را به نزد على فرستاد كه به خانهء عثمان بيايد . على نپذيرفت [ و از سر خشم فرياد كشيد [ 1 ] ] و گفت : - « به عثمان گفته‌ام كه پيش او باز نخواهم گشت . »

[ عثمان در خانهء على ]

عثمان سه روز درنگ كرد و از شرمى كه از مردم داشت ، از خانه بيرون نرفت . سپس ، شبانه خود به نزد على رفت . به على گفت : - « ديگر به شيوه‌ام باز نمىگردم . هر چه گويى به كار خواهم بست ، به كار خواهم بست . » على گفت : - « آيا ، پس از سخنى كه بر منبر پيمبر ( ص ) گفته‌اى ، و پيمانى كه با مردم بسته‌اى ، و گريه‌اى كه سر داده‌اى و ريشت را به اشك چشمان‌ات خيس كرده‌اى ، و مردم را نيز به گريه انداخته‌اى و به خانه‌ات بازگشته‌اى ، و مروان از درون خانه‌ات سوى مردم آمد و مردم را بر در خانه‌ات دشنام داده و با آنان برخورد ناخوشايند كرده است ؟ » عثمان از خانهء على بازگشت و على همچنان از وى رو گردان بود و ديگر همچون گذشته گامى براى وى بر نمىداشت . ليك ، چون آب را از عثمان بازداشتند و گرد خانه‌اش را بگرفتند ، سخن خشمگين شد . با طلحه و ديگران در اين باره سخن گفت ، تا سرانجام چارپايان آب كش ، آب به خانهء عثمان بردند .
هامش
[ ( 1 ) ] افزوده از طبرى ( 6 : 2978 ) .
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 414 | أحمد بن محمد مسكويه الرازي / ابو القاسم امامى / على نقى منزوى