- « پدر و مادرم برخى تو باد ، دوست مىداشتم كه سخنانات را آن گاه مىگفتى كه كارت استوار بود . در آن هنگام پيش از همه ، من از آن خشنود مىبودم و بر آن يارىات مىكردم . ليك ، سخن را هنگامى گفتهاى كه كارد به استخوان رسيده است ، در برابر مردى كه اينك خوار و زبون شده است ، راهى دشخوار نهادهاند . به خدا ، پاى فشردن بر لغزشى كه از آن پوزش خواهى ، زيبندهتر از توبهاى است كه بدان ناگزيريت كنند . هم اكنون ، انبوهى از مردم كه به كوهها مىمانند ، بر درت گرد شدهاند . » عثمان گفت :
- « برو ، تو خود با آنان سخن بگو . كه من از سخن گفتنشان شرم مىدارم . » مروان به سوى در برون رفت . مردم بر سر و كول هم بالا مىرفتند . مروان به ايشان گفت :
- « به چه كار آمدهايد ؟ چنان گرد شدهايد كه گويى به چپاول آمدهايد . هر كس گوش همراهش را بگيرد و از اين جا برود . چهرههاتان زشت باد . هان ، كه را مىخواهيد ؟
آمدهايد كه كار را از چنگمان برباييد ؟ دور شويد . به خدا ، اگر آهنگ ما كردهايد ، چيزى بينيد كه از ديدناش هرگز شادمان نشويد . بازگرديد . به خدا ، چيزى كه در دست ما است ، كس به زور نتواند گرفت . » [ 286 ]
[ ديدارى ديگر از على با عثمان ]
پس ، آن مردم به سوى على بازگشتند و گلايه سردادند . چنان كه على در خشم شد و به خانهء عثمان آمد . به عثمان گفت :
- « گويى تو و مروان از يك ديگر جز بدين خشنود نشويد كه وى تو را از دين به در كند و از خرد دور سازد . به شتر كاروان مىمانى كه به هر سو كشندت به روى . به خدا كه مروان نه دين مىشناسد ، نه سود و زيان خويش را . مىبينم كه سرانجام تو را در گرداب اندازد و دستت را نگيرد . از اين پس ، به خانهات نيايم و سرزنشات نكنم . بسى اندرز دادهام و هيچ به كار نبستهاى . مروان آبروى تو را برده است . مردم بر تو چيره شدهاند . » همين كه على از خانهء عثمان بيرون آمد ، از كسان عثمان يكى پيش وى رفت و گفت :
- « سخنان على را شنيدهام . ديگر به خانهات نيايد . بارها از سخناش سر پيچيدهاى و به سخن مروان گوش دادهاى . »