تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠

[ ديدار عثمان با على ]

عثمان همين كه دريافته بود مصريان از ميانهء راه ، به سوى او بازگشته‌اند به خانهء على رفته بود و به وى گفته بود : - « پسر عمو ، جايى را ندارم . با تو خويشى نزديك دارم . مرا حقى بزرگ بر تو است . خبرى كه از اينان آمده ، تو نيز شنيده‌اى . بامدادان به سراغ من آيند . مىدانم كه تو را در چشم مردم ارجى است . از تو مىشنوند . مىخواهم كه به سوى ايشان برنشينى و بازگردانىشان ، كه سوى من نيايند . نمىخواهم كه به خانه‌ام ريزند . اين گستاخى بر من است . ديگران نيز از اين گستاخى آگاه خواهند شد . » على گفت : « به كدام شرط بازشان گردانم ؟ » [ 284 ] عثمان گفت : « به اين شرط كه ، آن چه تو گويى و آن چه تو درست بينى ، من همان كنم . من از دست تو بيرون نيستم . » على گفت : « من ، بارها با تو سخن گفته‌ام . در هر بار بيرون رفتى و زبان گشودى و سخنها گفتى . همه‌اش كار مروان حكم و سعيد عاص ، و عبد الله عامر ، و معاويه است . از آنها مىشنوى و از من نه ! »

[ گسيل كردن عثمان على را به سوى مصريان ]

آورده‌اند : عثمان به مهاجران و انصار ، دستور داد تا با على برنشينند و راهى شوند . كس به سوى عمار ياسر فرستاد تا با عمار سخن گويد و عمار نيز با على برود . عمار نپذيرفت . على با سى تن از مهاجران و انصار سوى مصريان به راه افتاد . چون به مصريان رسيدند ، على و محمد مسلمه با ايشان سخن گفتند و مصريان پذيرفتند و سوى مصر باز گشتند . على نيز به مدينه پيش عثمان بازگشت و بازگشت مصريان را به آگاهى وى رسانيد و هم آن چه را كه خود مىخواسته ، به عثمان بگفت و به خانهء خويش رفت .

[ ديدار مروان با عثمان ]

عثمان آن روز را درنگ كرد . چون فردا شد ، مروان پيش عثمان آمد و به وى گفت :