غايتش جز اين نيست اما شوق كه حيوان را باراده واداشته يا براى جستجوى مطلوبى است يا گريز بپناهگاهى از آنچه هراس دارد . گاه بدان غايت ميرسد و گاه نميرسد و اگر نرسد گويند كوشش او باطل و بيهوده گشت و آن را دليل نفى غايت نبايد گرفت .
و اگر بغايت خود رسد يعنى آن چه بدان شوق داشت در زبان مردم نامهاى مختلف دارد مثلا اگر شوق او از قوه تخيل برخاسته باشد نه از عقل مانند بازى و مزاح و قصهخوانى ، آن را عبث و گزاف گويند يعنى غايت او عقلى نيست نه آن كه غايت ندارد و اگر طبيعت به يارى شوق برخيزد مانند تنفس آن را قصد ضرورى گويند و اگر كارى است كه بدان خوى گرفته مانند بازى كردن با ريش و شكستن انگشت كه عادت مشوق است آن را عادى گويند . اگر هيچ نيست جز عقل و فائده عقلى آن عمل خير و صحيح است و گاه شوقيه غايتى ندارد غير همان غايت كه اراده دارد مانند آن كه از ماندن جائى ملول است بجاى ديگر ميرود ، و بعضى مردم پندارند هيچيك از اين انواع غايت ندارد و صحيح نيست .
و بعض شبهات مردم درباره غايت مربوط بخير و شر است و اين كه انسان خود غايت هر موجودى است و بايد همه چيز بسود انسان باشد .
و أثبتوا للطّبيعيّات غايات و كذا للاتّفاقيّات .
غايت در امور طبيعى بتفصيل گذشت و اتفاقى امور نادره را گويند كه بقاعده مستمر يا غالب واقع نميشود مانند آنكه حبه از بار گندم بيفتد و سبز شود يا فرزندى لب شكرى و شش انگشتى بزايد و اينها هر يك سببى دارد كه آن هم نادر اتفاق مىافتد و چنان كه بعضى پندارند بىسبب نيست .
و حاجى ملا هادى سبزوارى فرمايد :
و ليس في الامور الاتّفاقي * إذ كلّ ما يحدث فهو راق
لعلل بها وجوده وجب * يقول الاتّفاق جاهل السبب