مىكنند . گفته است : و بسا كه ماهى عظيمى كه به آن اكبال ( البال ) گفته مىشود بيايد و از آن عنبر روى آب آمده كه مىجوشد فرو برد ، اما هنوز در درون آن ماهى جاى گير نشده ، او را مىكشد و ماهى مرده روى آب مىآيد و دريا آن را بساحل مىافكند ، پس درون آن را مىشكافند و آنچه عنبر در آن است بيرون مىآورند و « عنبر سمكى » كه نيز « مبلوع » ناميده مىشود همين است .
گفته است : و بسا كه دريا پارهء عنبر را بكنار مىافكند ، پس مرغى سياه شبيه پرستوك آن را مىبيند و نزد آن مىآيد و براى نشستن پر و بال مىزند و آنگاه كه بدان نزديك شود و بر آن بيفتد چنگالها و منقار وى در آن بند شود و خودش بميرد و پوسيده گردد و منقار و چنگالهاى وى در عنبر بماند و « عنبر مناقيرى » همين است .
گفته است : و پس از عنبر شحرى ، عنبر زنجى است و آن همان است كه از بلاد زنگبار به عدن آورند و آن عنبرى است مفيد ؛ و پس از آن عنبر سلاهطى است و آن متفاوت است و بهترين عنبر سلاهطى قسمى است كبود رنگ و چرب و پر روغن و همان است كه در غاليهها « 1 » به كار مىرود ؛ و پس از سلاهطى ، عنبر قاقلى است كه سفيدى آن بر سياهى غالب و خوشبو و خوش رؤيت و سبك و اندكى خشك و از سلاهطى پستتر است و جز بناچارى به كار غاليهها و خضاب و پاكيزهگرى نمىآيد ، اما براى ذريرهها « 2 » و مكلّسات « 3 » خوب است و اين عنبر را از درياى قاقله به عدن مىآورند ؛ و پس از قاقلى ، عنبر هندى است كه از سواحل داخلى هند صادر مىشود و به بصره و جز آن حمل مىگردد ؛ و پس از آن رنجى است كه از سواحل زنج صادر مىشود و شبيه به هندى است و نزديك به آن .
تميمى در كتاب جيب العروس اينطور گفته است چه اوزنجى را پس از شحرى قرار مىدهد ، و نيز زنجى را پس از هندى ذكر كرده است ، گفته است : و عنبرى است كه آن را از هند آورند و « كرك بالوس » ناميده مىشود ، و بمردمى از هند كه آن را صادر مىكنند و معروف به كرك بالوساند نسبت داده مىشود ، اينان آن را تا نزديك
هامش
( 1 ) غاليه : بوى خوشى است مركب از مشگ و عنبر و جز آن ، سياه رنگ كه موى را بوى خضاب كنند .
( 2 ) ذريره : بوى خوشى است و داروى پراكندنى ( منتهى الارب ) .
( 3 ) كذا .