قاضى فاضل شد .
فاضل در زمرهء خواص كامل قرار گرفت . او سابقا اسعد لقب داشت ولى كامل او را به فاضل ملقب ساخت و همواره در نزد او معزز و محترم بود تا بار ديگر اسد الدين به مصر بازگشت و بر آن ديار غلبه يافت و متولى امر وزارت شد و شاور و پسرش كامل را به قتل آورد و به طلب قاضى برخاست زيرا سخت با او ، به سبب نامههايى كه از زبان شاور نوشته بود ، خصومت مىورزيد و سخنان درشت مىگفت . قاضى در خفا به قصر پناه برد .
شيركوه او را از عاضد طلب نمود . عاضد شفاعت كرد ، مقبول نيفتاد . عاضد هدايايى نفيس براى اسد الدين شيركوه فرستاد . چون پذيرفته آمد از او خواست كه فاضل را امان دهد او نيز امانش داد و او را به حضور فراخواند و اكرام كرد و از او خواست كه نامهاى به نور الدين محمود زنگى نويسد و به او خبر دهد كه خداوند چه بر سر آن طاغيهء فاسق يعنى شاور آورد . او نامه را نوشت و از شاور به خوبى ياد كرد . اسد الدين در خشم شد و گفت : چرا آنچه گفتم ننوشتى ؟ گفت : ايها الوزير ، نتوانم . زيرا بر من حقوق بسيار دارد .
اسد الدين تهديد كرد كه اگر ننويسد او را خواهد كشت . قاضى در مقابل اسد الدين قرار گرفت و گفت اكنون عذر من در نوشتن نامه معلوم شد كه من آلت فعل هستم و هر چه مولاى من به من فرمان دهد همان خواهم نوشت . اسد الدين را از اين عذر خواستن خوش آمد و به او انسى تمام يافت .
چون اسد الدين بمرد . اكابر دولت براى تعيين جانشين او به مشورت پرداختند .
صلاح الدين به مرتبهاى نبود كه در جانشينى او طمع ورزد . در سراى سلطان با فاضل به گفتگو نشست كه چه كسى لائق جانشينى اسد الدين است ولى نامى از خود نياورد .
فاضل سر در گوش او نهاد و گفت : تو خود خواهى كه اين منصب را عهدهدار گردى ؟
صلاح الدين گفت : من به پايه فلان و فلان كه براى اين كار نامزد شدهاند نيستم . فاضل گفت : من اين كار خواهم كرد تو هيچ مگوى . در اين حال از سوى عاضد كسى آمد و فاضل را بخواند ، عاضد مىخواست در امر وزارت با او مشورت كند . هنوز شيركوه به خاك سپرده نشده بود . رسم آن بود كه هركس عهدهدار امر ولايت بود جامهء سبز بر تن مىكرد و بر جنازه حاضر مىشد . فاضل گفت : رأى و نظر امير المؤمنين مطاع و متبع است ولى من كسى را شايستهتر از يوسف بن ايوب ( يعنى صلاح الدين ) نمىبينم . عاضد گفت :
مىترسم او را نخواهند ، فاضل گفت : امير المؤمنين او را جامه سبز پوشد و بر مسند
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 682
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٦٨٢