تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠

674 - عبد الرحيم بن قاضى الاشرف بهاء الدين ابى المجد [ 1 ]

معروف به قاضى فاضل و ملقب به مجير الدين . در عقل و فرزانگى و فصاحت و بيان يگانهء روزگار خود بود . كسى در صناعت انشا همتاى او نبود . با وجود تندخويى و بى توجهى به وضع لباسش مجلسى پاكيزه و دلخواه داشت . اگر چه بر خود نام وزير ننهاده بود ، عملا كار وزارت را بر عهده داشت . در هفدهم ربيع الآخر سال 596 وفات كرد . گويند كتابهايى كه از او باقى ماند صد و بيست هزار جلد بود و فهرست آنها به چند مجلد مىشد . اصلش و زادگاهش عسقلان بود . او را بيسانى هم مىگفتند زيرا پدرش قاضى بيسان بود . سبب ترقى او آن بود كه پدرش بعد از قضاى بيسان متولى قضاى عسقلان شد ولى به سببى به قاهره احضار گرديد و همهء اموالش مصادره شد . چنان كه براى او هيچ نماند . او خود نيز به مرگ ناگهانى بمرد . فاضل و خواهر و برادرش در غايت شور بختى و فقر ماندند . به ناچار پياده راه اسكندريه در پيش گرفت تا مگر قاضى ابن حديد گرهى از كار بگشايد . چون شرح نامراديهاى خود بگفت قاضى به رقت آمد و براى او در هر ماه سه دينار معين كرد و او را نيابت كتابت خود داد . در اين احوال فرنگان عسقلان را گرفتند . برادر و خواهرش از آنجا بيرون آمدند و در كنار او قرار گرفتند . قاضى او را آزمود و او را در فصاحت و بلاغت و بيان مطلب در غايت استادى ديد . قاضى هرگاه مىخواست نامه‌اى به ديوان مصر بنويسد او را به نوشتن فرمان مىداد . اين امر كاتبانى را كه نامه‌هاى او را مىخواندند به رشك آورد و بر مقام و منزلت خويش بيمناك شدند و نزد الظافرين الحافظ سعايت كردند . محمد بن محمد انبارى در آن زمان كاتب انشاى مصر بود . وى گويد كه ظافر مرا فرا خواند و گفت نامه‌اى به والى اسكندريه بنويس كه ابن بيسانى را از قاضى ابن حديد بستاند و دستش را ببرد و او را نزد ما بفرستد . من نه علت را مىدانستم و نه ابن بيسانى را مىشناختم . دوست داشتم كه اين نامه به دست ديگرى نوشته شود . دوات و قلم و كاغذ برگرفتم و نوشتم : بسم الله الرحمن الرحيم . و در نوشتن درنگ كردم . مرا نگريست و گفت : انتظار چه مىكشى ؟ گفتم : مولانا مرا عفو كن . گفت : اين مرد را مىشناسى ؟ گفتم : نه به خدا . گفت :
هامش
[ 1 ] بنگريد به عبر الذهبى 4 : 293 ، ابن خلكان 3 : 158 ، النجوم الزاهرة 6 : 156 ، الوافى 18 : 335 ، الشذرات 4 : 324 . و نيز تاريخ ابن اثير و سيرة السلطان يوسف و الروضتين و مفرج الكروب .