تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1134

مساهمون:

ص١١٣٤
شاهد قرآن از برداشت و نيز صد و بيست تفسير را با اسانيد آن در حافظه داشت . ابو الحسن عروضى به او گفت : مردم از حافظهء تو سخنها مىگويند . تو چه قدر در حافظه دارى ؟ گفت : سيزده صندوق كتاب . كنيز خليفه الراضى از او تعبير خوابى را كه ديده بود پرسيد . گفت : اكنون گرفتار بول هستم ، آن روز رفت و كتاب كرمانى را در تعبير خواب از حفظ كرد و فردا بيامد درحالىكه از خواب‌گزاران شده بود . ابو الحسن دارقطنى گويد كه در مجلس املاى او بوده در يكى از روزهاى جمعه . او در اسناد حديثى نامى را به تصحيف گفت يعنى حبان را حيّان گفت . دارقطنى گويد كه من در شگفت شدم . چون از املا فراغت يافت پيش رفتم و بگفتم . جمعهء ديگر باز در همان مجلس حاضر شدم . به مستمعان خود گفت كه ما در جمعهء پيشين كلمه‌اى را به تصحيف گفتيم . اين جوان وجه درست را به ما گفت و ما به اصل مراجعه كرديم ، همچنان بود كه اين جوان گفته بود . ابو بكر عروضى گويد كه روزى من و ابو بكر بن انبارى نزد راضى طعام مىخورديم ، طباخ مىدانست كه او چه مىخورد . تنها يك نوع غذا . ما از انواع غذاها خورديم . او دست به هيچ طعامى نبرد جز آنچه خاص او بود . پس از طعام شيرينى و حلوا خورديم و او نخورد . ما براى خواب به درون پرده سراى رفتيم و او بيرون پرده سراى خوابيد و تا هنگام عصر آب ننوشيد . هنگام عصر آب خواست براى او ظرف آبى از چاه آوردند گرم و بدون برف . من به خشم آمدم و فرياد زدم يا امير المؤمنين . راضى مرا فراخواند و پرسيد كه چه مىگويى ، گفتم اين مرد در مبارزه با نفس شيوه‌اى پيش گرفته كه سبب مرگش مىشود . خليفه خنديد و گفت : لذت او در اين است ، مدتهاست كه به اين زندگى عادت كرده و خوى گرفته است . از او سبب پرسيدم ، گفت : در حفظ حافظهء خود مىكوشم . بارها رطب را برمىگرفت و بو مىكرد و مىگفت : خوش‌طعم و خوش‌بو هستى ولى از تو بهتر حافظه‌اى است كه خداوند به من عنايت كرده است . روزى به برده‌فروشان رفته بود . چشمش به كنيز زيبايى افتاد كه سخت دل در او بست . گويد كه از آنجا به نزد امير المؤمنين رفتم . پرسيد تا اين ساعت در كجا بوده‌اى . من ماجرا بگفتم . راضى دستور داد كنيزك را براى من بخرند و به خانه برند . وقتى بازگشتم كنيزك در خانهء من بود . گفتم : فعلا از من دورى گزين تا معلوم شود كه آبستن نيستى .