محمد بن موسى الحرشى و عماد بن موسى القزّاز و محمد بن عبد الاعلى صنعانى و بشر بن معاذ و ابو الاشعث و محمد بن بشار بندار و محمد بن المثنى [ 1 ] . و در راه از شيوخ واسط نيز چيزها آموخت . سپس به كوفه رفت و از ابو كريب محمد بن علاء همدانى و هنّاد بن سرى و اسماعيل بن موسى و جز ايشان حديث نوشت .
ابو كريب از بزرگان اصحاب حديث اما بد خوى بود . ابو جعفر گويد كه با اصحاب حديث بر در خانهء او حاضر شديم . او از سوراخى كه بر ديوار بود سر بيرون كرد .
اصحاب حديث خواهش و زارى كردند كه آنان را اجازت دهد داخل شوند . سپس گفت :
كدام يك از شما آنچه من گفتهام از حفظ داند . آنها به يكديگر نگريستند . سپس مرا نگاه كردند و پرسيدند كه آيا تو آنچه را كه او گفته است از بر دارى ؟ گفتم : آرى . گفتند : اين ، هر چه خواهى از او بپرس . من گفتم : آرى در فلان روز فلان چيز را گفتى و در فلان روز فلان چيز . ابو كريب را خوش آمد و گفت : نزد من بيا . بر او داخل شد ، مقام و منزلتش را شناخت و با وجود جوانى منزلتش داد و براى او حديث گفت . گويند كه او از ابو كريب بيش از صد هزار حديث آموخت . سپس به مدينة السلام بازگرديد و مدتى در آنجا درنگ كرد و فقه آموخت و علوم قرآنى فرا گرفت .
ابو جعفر طبرى آنگاه عازم غرب شد و به قصد مصر از بغداد بيرون آمد . در راه از مشايخ اجناد شام و سواحل و ثغور كسب دانش كرد تا در سال 253 وارد فسطاط شد . در آنجا از دانش مالك و شافعى و ابن وهب و جز ايشان بسيارى فرا گرفت و به شام بازگرديد و بار ديگر به مصر شد . در مصر ، به هنگام ورود او ، ابو الحسن على سراج مصرى در مصر بود ، مردى اديب و فاضل بود ، كسانى از اهل علم كه به مصر مىرفتند با او ديدار مىكردند . ابو جعفر نيز او را ملاقات كرد ، در همان آغاز ورود شيخ به علم او در قرآن و فقه و حديث و لغت و نحو و شعر آگاه شد و از هر چه پرسيد پاسخ داد . از شعر طرمّاح ، كه در آن ديار مفقود بود ، سؤال كرد . ابو جعفر ابيات فراوان از بر داشت . بخواند و او بنوشت . و هم در آنجا با ابو ابراهيم اسماعيل بن ابراهيم مزنى ديدار كرد و دربارهء بسيارى از مسائل كلامى با يكديگر بحث و تحقيق كردند .
هارون بن عبد العزيز گويد : ابو جعفر حكايت كرد كه چون به مصر در آمدم كسى از اهل
هامش
[ 1 ] م : المعنّى .