شمع پيدا گرديد و خواجهسرايى از سوى والى مصر آمد و بر در كوفت . پاسخ دادند و در را باز كردند . گفت : كدام يك از شما محمد بن نصر است . به دو اشارت كردند . كيسهاى كه در آن پنجاه دينار بود به او داد و گفت : كدام يك از شما محمد بن جرير طبرى است . به دو اشارت كردند . كيسهاى هم به او داد كه پنجاه دينار در آن بود . سپس گفت : محمد بن هارون كيست . گفتند اين مرد . او را نيز چنان كيسهاى داد . آنگاه از محمد بن اسحاق بن خزيمه پرسيد ، گفتند در نماز است . چون از نماز فراغت يافت ، كيسهاى هم با پنجاه دينار به او داد . سپس گفت : امير به خواب قيلوله رفته بود و در خواب كسى را ديد كه مىگويد حميده خصالان از گرسنگى به خود مىپيچند . پس اين كيسهها را براى شما فرستاد .
هرگاه باز نيازتان افتاد او را خبر دهيد .
قاضى ابن كامل گويد : ولادت محمد بن جرير طبرى در اواخر سال 224 يا اول سال 225 بود . ابن كامل گويد كه از او پرسيدم : اين شك از كجا پديد آمده ؟ گفت : اهل بلاد ما بر طبق حوادث تاريخ مىگذارند نه سالها . مثلا تولد مرا به حادثهاى كه در شهر اتفاق افتاد تاريخ گذاشتهاند . چون بزرگ شدم از آن حادثه پرسيدم ميان خبر دهندگان اختلاف بود بعضى گفتند كه آن حادثه در آخر سال 224 بوده و بعضى گفتند در اول سال 225 .
تولدش در آمل بود كه قصبهاى از طبرستان است .
ابو جعفر گويد : نزد ابو هاشم سجستانى رفتم . نزد او حديثى از اصمعى بود و او از ابو زائده و او از شعبى روايت كرده بود . حديث در باب قياس بود . از او خواستم كه آن حديث به من مىگويد ، براى من بگفت و پرسيد از كدام شهر هستى ؟ گفتم : از طبرستان .
پرسيد : چرا طبرستان را بدين نام خوانند ؟ گفتم : نمىدانم . گفت چون گشوده شد و به ساختن بناهاى آن اقدام كردند ، زمين پر از درخت بود . چيزهايى خواستند كه آن درختان ببرند ، براى آنها طبر آوردند تا درختان ببريدند . از اين روى آنجا را طبرستان ناميدند .
ابو بكر بن كامل گويد : نزد ابو جعفر طبرى رفتم . پيش از مغرب بود . پسرم ابو رفاعة ، كه سخت بيمار بود ، با من بود . ديدم كه كتاب فردوس الحكمهء على بن ربن [ 1 ] طبرى در كنار مصلاى اوست . دست دراز كردم كه آن را برگيرم و در آن نظر كنم . كتاب را گرفت و آن را به كنيز خود داد و مرا گفت : اين فرزند توست ؟ گفتم : آرى ، گفت : نامش چيست ؟ گفتم :
هامش
[ 1 ] م : زين .