مىخواهم او را با همين روى هجو كنى من در حال گفتم :
ادخلت راسك فى الحرم * و علمت انّك تنهزم
و اين هجويه چهارده بيت است . بحترى خشمگين بيرون دويد و من پشت سرش فرياد مىزدم : ادخلت راسك فى الحرم و علمت انك تنهزم و متوكل مىخنديد و كف مىزد تا بحترى از نظر غايب شد . .
999 - محمد بن اسحاق بن اسباط كندى [ 1 ]
ابو نضر مصرى . ابو بكر زبيدى ذكر او آورده است و گويد كه از زجّاج علم آموخت و او را در نحو كتابى است به نام كتاب العيون و النّكت كه در آن به تعريف اسم و فعل و حرف پرداخته و در پى آن به ذكر چيزى از ابواب ياء و واو پرداخته ولى مطالب مهمى نياورده است .
ابن مسعر گويد كه ابو نضر مدتى در انطاكيه زيست ، سپس از آنجا به مصر رفت او راست : كتاب التّلقين و كتاب الموقظ . و من كتاب او را به نام المغنى در نحو ديدهام .
ابن عبد الرحيم گويد : ببغاء گفت كه در خدمت سيف الدوله شيخى از اهل ادب بود كه در نحو و منطق هم تقدم داشت . نزد زجّاج درس خوانده بود . كنيهاش ابو نضر بود و اسم و نسب او را ذكر كرده ، مىگفت كه شعرش نيكوست . و مىگفت ابياتى كه برخى به ابن مغيره و بعضى به ابو نضله نسبت دادهاند از من است . و آن ابيات را خواندن گرفت : [ 2 ]
و كأس من الشمس مخلوقة * تضمّنها قدح من نهار
هواء و لكنّه ساكن * ماء و لكنّه غير جار
فهذا النّهاية فى الابيضاض
هامش
[ 1 ] طبقات الزبيدى : 221 ، محمدون : 135 ، انباه الرّواة 3 : 68 ، الوافى 2 : 195 ، بغية الوعاة 1 : 53 .
[ 2 ] حاصل معنى : ساغرى آفريده شده از خورشيد ، پيوسته به دو قدحى از روز ، هوايى ايستاده و آبى غير روان .
اين يك در نهايت سپيدى و اين يك در نهايت سرخى . گويى كسى كه آن را به چرخش مىآورد به دست راست يا به دست چپ . جامهاى بر تن دارد از ياسمين كه آستينهايى از گلنار دارد .