محمد در جزيره بود . از آنجا به قصد ديدار منصور به حيره رفت و مغازى رسول الله ( ص ) را براى او نوشت . بدين سبب مردم كوفه از او سماع كردند و هنگامى كه با عباس بن محمد بود مردم جزيره از او مىآموختند . سپس به رى آمد و مردم رى از او روايت كردند . و شمار راويان او ، در اين شهرها ، بيشتر از راويان اهل مدينه بود . سپس رخت اقامت به بغداد كشيد و تا پايان عمر در آنجا زيست . از محمد بن اسحاق بن يسار روايات بسيار نقل شده ولى بعضى اخبار او را ضعيف شمردهاند . او را دو برادر بود ، عمر و ابو بكر ، پسران اسحاق كه آنها نيز روايت حديث مىكردند .
مرزبانى گويد كه محمد بن اسحاق و حسن بن ضمره و ابراهيم بن محمد اظهار تشيع مىكردند و على را بر عثمان مقدم مىداشتند . نيز شاذكونى [ 1 ] گويد : محمد بن اسحاق بن يسار اظهار تشيع مىكرد و قدرى بود . احمد بن يونس گويد : اصحاب مغازى چون ابن اسحاق و ابو معشر و يحيى بن سعيد اموى و غير ايشان و اصحاب تفسير چون سدّى و كلبى و غير ايشان شيعى بودند .
ابن اسحاق از ياران عبد الله بن حسن بن حسن بود . عبد الله چيزى مىگفت و مىگفت كه اين را در علم خود ضبط كن . او نيز ضبط مىكرد و از او روايت مىنمود . و نيز از واقدى روايت شده كه محمد بن اسحاق در آخر مسجد مىايستاد . گويند كه در آنجا با زنان گفتگو مىكرد . اين خبر به هشام بردند كه امير مدينه بود . محمد بن اسحاق را موهاى زيبا بود . هشام سرش را تراشيد و او را تازيانه زد و از نشستن در آنجا منع كرد . ابن اسحاق را رويى زيبا بود .
از ابن ابى خازم حكايت كردهاند كه گفت : ابن اسحاق در حلقهء درسش بود . قدرى به خوابى سبك رفت و بيدار شد و گفت : در خواب خرى ديدم كه ريسمانى به گردنش بسته بودند و از مسجد بيرون مىبردند . زمانى نگذشت كه رسولان والى آمدند و او را به ريسمانى بستند و از مسجد بيرون بردند .
محمد بن اسحاق از يهود و نصارا روايت مىكرد و آنها را در كتابهاى خود دارندگان علوم اوائل مىناميد . اصحاب حديث روايات او را ضعيف مىشمردند و او را در دينش متهم مىساختند .
هامش
[ 1 ] م : شاذكانى