از او حكايت كردهاند كه در سال غرق ( يعنى سال 466 كه بغداد در آب غرق شد ) خانهء من بر اثاث خانه و كتابهايم فرود آمد . مرا مادر و زن و فرزند بود . كارم وراقى بود ، كتابها را استنساخ مىكردم و مزد مىستدم و هزينهء اهل و عيال مىنمودم . مثلا كتاب صحيح مسلم را در اين سال هفت بار نوشتم . شبى از شبها در خواب ديدم كه قيامت است و منادى ندا مىكند ابن خاضبه . مرا حاضر كردند . گفت : به بهشت داخل شو . چون به درون بهشت رفتم به پشت خوابيدم و پاى بر پاى نهادم و گفتم : آه ، به خدا سوگند از استنساخ كتاب آسوده شدم .
سمعانى گويد : از ابو المناقب محمد بن حمزة بن اسماعيل علوى ، در ضمن گفتگو در همدان ، شنيدم كه مىگفت كه ابو بكر بن خاضبه حكايت كرد كه شبى از شبها نشسته بودم و حديث مىنوشتم . چيزى از شب گذشته بود و من تنگدست بودم ، ناگاه موش درشتى از سوراخ بيرون آمد و در خانه دويدن آغاز كرد . پس از چندى موش ديگرى بيرون آمد .
هر دو با يكديگر به بازى كردن مشغول شدند تا به روشنى چراغ آمدند . يكى از آنها ، موش نر ، به من نزديك شد . كاسهاى برداشتم و روى آن گذاشتم . موش ماده وقتى او را اسير من ديد به سوراخ خود رفت و دينارى را كه در دهان گرفته بود نزد من نهاد . من به او نگاهى كردم و به كار نوشتن مشغول شدم . موش ساعتى درنگ كرد و همچنان مرا مىنگريست . سپس به سوراخ رفت و دينارى ديگر آورد و اين كار را چهار يا پنج بار ( شك از من است ) انجام داد . مدت درازى نشست و باز به سوراخ شد و اين بار كيسهء چرمينى آورد كه چند دينار در آن بود . آن را روى دينارها انداخت . دانستم كه هر چه بوده همان بوده است . كاسه را برداشتم آنها جستوخيزكنان به سوراخ خود رفتند و با آن سكهها گره از كار من گشوده شد . هر سكه يك دينار و ربع دينار بود . سمعانى گويد كه ابو المناقب علوى گفت : من اين حكايت را در دمشق براى يكى از اهل علم نقل كردم آن را به ديگرى غير از ابن الخاضبه نسبت داد .
مؤلف اين كتاب گويد : اين حكايتى است چنان كه ديده مىشود محال . آن را نقل كردم زيرا راوى آن را ثقه مىدانستم . اگر درست باشد در خور شگفتى باشد و گر نه آن را در زمرهء افسانهها آور . مؤلف گويد من ذكر ابن الخاضبه را آوردم ولى او به ادب مشهور نبود بلكه قارى و وراق بود . از او حكايات دلپسند نقل شده كه كلّا عارى از ادب نيستند .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1029
مساهمون: ياقوت الحموي
ص١٠٢٩