تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1000

مساهمون:

ص١٠٠٠
وزير ، در حق من انعامى روا دارد اين امر ميسر خواهد بود . وى بخنديد و رو به حاضران كرد و گفت : به هوشيارى او بنگريد كه چسان فرصت را غنيمت مىشمرد . گفت : همراه من به بغداد بيا . من دستش را بوسه دادم و بر او دعا كردم . سپس از شوش به بغداد در حركت آمد . من در سال 349 به بغداد وارد شدم . او نزد ابو سائب رفت و وعده‌اى را كه به من داده بود برآورد و كار به انجام رسيد . من پيوسته ملازم وزير ابو محمد بودم . بر سفرهء او مىنشستم و در مجالس انسش شركت مىنمودم . قضا را روزى مجلسى ترتيب داده بود . من نيز در حضرت بودم . گفتند : ابو سائب آمده است . گفت : در آيد . سپس به من اشارت كرد كه پيش روم . من پيش رفتم . دستش را دراز كرد و چنان نمود كه مىخواهد با من رازى را در ميان نهد . من بر دستش بوسه دادم . گفت : رازى در ميان نيست مىخواهم وقتى ابو سائب داخل مىشود تو را ببيند كه با من در چنين مجلسى راز مىگويى . و ديگر براى او شكى نماند كه تو در امور دولت دخالت دارى و از تو بترسد و تو را محتشم دارد . زيرا او را با پدرت دشمنى بود و نمىخواهد كه او را جانشينى چون تو باشد . با من به ظاهر راز مىگفت تا ابو سائب وارد شد و ما را ديد . همچنان ايستاد ، نمىخواست پيش از آنكه وزير او را ببيند ، بنشيند تا موجب تقرب او شود . حاجب ابو سائب را گفت : قاضىالقضات بنشيند . وزير شنيد ، سر برداشت و گفت : سرور من بنشيند ، سپس سر به نزديك من آورد و به رازگويى پرداخت . آنگاه گفت : فردا نزد او برو ، بنگر كه با تو چه معامله‌اى خواهد كرد . ابو محمد رازگويى را به پايان برد و با صداى بلند گفت . اكنون برو و آنچه گفتم به انجام رسان و نزد من بازگرد . ابو سائب پنداشت كه مرا به امر مهمى فرستاده است . من برخاستم و به حجرهء ديگرى رفتم و آنجا نشستم تا خبر يافتم كه ابو سائب رفته است و نزد وزير بازگشتم . وى از آن مجلس برخاست . روز ديگر نزد ابو سائب رفتم ، قاضىالقضات با خوش‌رويى تمام مرا پذيرفت ، نزديك بود مرا بر سر گيرد و اين ارادت و محبت او به من مدتها دوام يافت . .

943 - محمد بن آدم بن كمال [ 1 ]

ابو المظفر هروى . عبد الغافر بن اسماعيل فارسى در السياق از او ياد كرده است و گويد كه
هامش
[ 1 ] الوافى 1 : 333 ، السياق ( المنتخب 2 ورقة : 12 ) ، بغية الوعاة 1 : 7 .