تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 997

مساهمون:

ص٩٩٧
پسرش هلال بن محسّن اسلام آورد و ما ذكر او خواهيم آورد . ابو اسحاق را پسرى ديگر بود به نام ابو سعيد سنان كه در زمان پدرش در ماه رجب سال 380 در گذشت . چون ابو اسحاق را گرفتند ، دو پسرش ابو على و ابو سعيد را هم با او دستگير كردند . ابو الحسين هلال گويد كه پدرم ابو على مرا حكايت كرد كه عضد الدوله ، ابو القاسم مطهّر بن عبد الله وزير خود را فرمان داد و گفت : فرزند ابو اسحاق صاحب الشامة را آزاد كن زيرا او را سابقهء ديرين خدمت است . آزاد كردن من بر برادرم گران آمد و نزد پدر گله كرد . پدرم بيتى چند نزد مطهر فرستاد تا مگر برادرم را نيز آزاد كند ولى مطهر عذر آورد كه به فرمان عضد الدوله ، فرزند صاحب الشّامه را آزاد كرده و كار به دست او نيست و اگر بود برادرم و پدرم را نيز از بند مىرهانيد . اما آن خدمت كه من كرده بودم و عضد الدوله اكنون آن را پاداش مىداد اين بود كه چون ابو طاهر بن بقيّه پدرم ابو اسحاق را ، بعد از خروج عضد الدوله از بغداد ، از بند رهانيد ، سوگندش داد كه اگر از سوى عضد الدوله نامه يا رسولى نزد او آمد آن را به او تسليم كند . اتفاقا ابو سعد مدبّر نزد او آمد و نامه‌اى از عضد الدوله آورد . پدرم مىخواست او را تسليم كند و من مىكوشيدم كه چنين نكند ولى او مىترسيد و نپذيرفت و او را نزد ابن بقيه برد . ابن بقيه ابو سعد را بگرفت و تازيانه زد و به زندان فرستاد . من از عواقب اين كار بيمناك بودم ، شبى برخاستم و دو كيسه برگرفتم ، در يكى پنجاه درهم نهادم و در ديگرى بيست درهم و به زندان آمدم . دستارى بر سر انداخته بودم كه مرا نشناسند . به زندانبان گفتم : اين بيست درهم را بستان و مرا اجازت ده كه با جاسوس لحظه‌اى ديدار كنم . درهمها بگرفت و مرا اجازت داد . نزد ابو سعد آمدم و از اتفاقى كه افتاده بود پوزش خواستم و او را وعدهء يارى دادم . سپس گفتم كه تو در اينجا غريب هستى و بسا نيازمند ، اين پنجاه دينار را بگير و هزينه نماى . او مرا سپاس گفت و من بازگشتم . پندارم پس از رهايى از حبس ماجرا به عضد الدوله گفته است و اكنون عضد الدوله مرا پاداش داده است . اين بيت را از او روايت كرده‌اند : [ 1 ]
الجود و الغول و العنقاء ثالثة * اسماء اشياء لم تخلق و لم تكن
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : بخشندگى و غول و سيمرغ نامهاى سه چيز هستند كه تا كنون آفريده نشده‌اند و هستى نيافته‌اند .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 997 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى