رفعت يدى حتى تقبّلها * شعفا بها فوهت يدى الاخرى
زمانى دراز نگذشت كه معزول شد و خانهنشين گرديد .
وجيه مردى حليم بود به گونهاى كه كسى نمىتوانست او را به خشم آورد . تا روزى كسى به قصد خشمگين كردن او به نزدش آمد و مسألهاى در نحو پرسيد . وى جوابى شافى و كافى داد . آن مرد گفت : خطا كردى . وجيه پاسخ اعاده كرد و اين بار دلايل ديگر آورد ، باز هم آن مرد گفت : در شگفتم كه با اين مايه دانش كه تو را هست چگونه دعوى علم نحو مىكنى ؟ وجيه با ملايمت گفت : پندارم كه جواب مرا در نمىيابى اگر بخواهى باز هم براى تو بهتر بيان كنم . گفت : دروغ مىگويى ، در مىيابم كه چه مىگويى و تو از روى جهالت مىپندارى كه من درنيابم . شيخ خنديد و گفت : بدان كه شرط را باختهاى ، محال است بتوانى مرا به خشم آورى . و بعد آوردهاند كه پشهاى بر پشت پيلى نشست وقتى كه خواست بپرد گفت : اى فيل پاى بر زمين محكم دار كه مىخواهم پرواز كنم . فيل گفت : اى بيچاره من نشستنت را حس نكردم تا برخاستنت را . پاى در زمين محكم سازم .
محبّ الدين محمد بن النجار گويد كه وجيه نحوى به كتابخانهء رباط المأمونيه آمد .
خازن آن احمد بن هبة الله بود . صحبت معرّى در ميان آمد . خازن زبان به نكوهش او گشود و گفت : در خزانهء كتب يكى از كتابهاى او بود . آن را به آب شستم . وجيه پرسيد در چه موضوعى ؟ گفت : در معارضه با قرآن ، گفت : خطا كردى كه آن را شستى . حاضران در شگفت شدند و گفتند : آيا چون تويى از اين كار نهى مىكند ؟ گفت : آرى . آن كتاب يا بهتر از قرآن بوده يا همانند آن يا فروتر از آن . حاشا كه بهتر يا همانند قرآن باشد . پس حتما فروتر از قرآن است و من در اين شكى ندارم . آن را باقى مىگذاشتى تا معجزهء قرآن باشد نه اينكه آن را نابود سازى . همگان سخن او را تحسين كردند و احمد بن هبة الله خاموش فروماند .
وجيه نخست حنبلى بود ، سپس حنفى شد ، و چون به تدريس در نظاميه پرداخت شافعى گرديد .
وجيه ملازم سراى عضد الدين ابو الفرج بن رئيس الرؤساء بود . شب را نيز در آنجا به سر مىآورد . اهل بيت او را قرآن مىآموخت و از اين راه ثروتى گران به دست آورد .
وجيه گويد : يكى از كنيزان عضد الدين از من خواست كه ابياتى بسرايم مناسب جامهء