ابو الحسن محمد بن ابراهيم بن سيمجور كه امارت نيشابور و اين سوى جيحون را از سوى امير سديد ابو صالح منصور بن نوح سامانى داشت كس فرستادند و از او يارى خواستند .
او نيز وعده داد ولى به سبب اغتشاش اوضاع خراسان دير به كار پرداخت . آن دو گريختند و به نيشابور شدند و از آنجا به بخارا رفتند . صاحب بخارا در صحبت تاش حاجب ، لشكرى همراه آن دو كرد و تاش را امارت نيشابور داد و او آنسان كه بايد از ايشان يارى ننمود .
اما ابو الحسن على بن بويه ، چون برادرش در سال 373 در گذشت صاحب بن عبّاد او را فراخواند و به جاى برادرش نشاند . قابوس هم كه مدت غيبتش از مستقر خويش به دراز كشيده بود و از سامانيان هم يارى نديده بود آهنگ اطراف بلاد خود نمود . سپاهيان بر او گرد آمدند و او به جرجان بازگشت و با كسى كه بر آن بلاد مستولى شده بود جنگيد و پس از هجده سال آوارگى بر تخت ملك خود نشست .
ابو ريحان محمد بن احمد بيرونى در رسالهاى كه آن را التعلّل باجالة الوهم فى معانى منظوم اولى الفضل گويد : من شمس المعالى قابوس را به سبب اعراض او از كسانى كه رودررو مدح مىگويند تحسين مىكنم . او در هر نوروز و مهرگان مقدارى گندم در اختيار ابو الليث طبرى قرار مىدهد كه برحسب رتبت به ميان شاعران تقسيم كند و مىگويد اينان قومى هستند طالب عطا و بايد چيزى به آنها داد ولى من نمىتوانم به دروغهايى كه دربارهء من مىگويند و نسبتهايى كه مىدهند و من خود خلاف آن را در خود مىبينم گوش بدهم . و بدين طريق از خدعه و نقص در حدود احتراز مىجويم .
ابو حيان از بديهى نقل مىكند كه گفت : قابوس بن وشمگير را در قصيدهاى در نهايت خوبى و بلاغت و فصاحت مدح كردم چيزى اندك به من داد و شاعر ديگرى قصيدهء سستى در مدح او گفت كه نه وزنش درست بود و نه معنايش مستقيم . به او آن قدر عطا كرد كه خود و اعقابش غنى شدند . به ابن ساسان شكايت بردم ، مرا گفت : افزونى دانش به بخت زيان مىرساند . زيرا بخت و علم در يك جاى گرد نيايند . رنج همدم علم است و بخت يار جهل .
ابو سعد آبى در تاريخ خود گويد كه در ماه ربيع الآخر سال 403 بر سر زبانها افتاد كه قابوس مرده است و بعد از آن خبر رسيد كه نمرده بلكه از پادشاهى افتاده است . سبب آن بود كه در كشتن زيادهروى مىنمود و در تأديب و اقامهء سياست مرزى نمىشناخت ، جز گردن زدن و كشتن . فرقى هم نمىكرد حتى اگر خويشاوند نزديك بود يا از خواص
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 954
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٩٥٤