تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 943

مساهمون:

ص٩٤٣
ديدن اين كتاب ، كه به خط مؤلف و خط ابو عامر بود ، دست يافتم . و آن را نقل كرده‌ام . البته بعضى اشعار را حذف كرده‌ام ولى آنچه به نثر آورده بر جاى است . از اوست : [ 1 ]
تولّى الغانيات فليس عندى * لهنّ سوى هوى اخفى و ابدى رأين الشيب البسنى قتيرا * على حدّ البلى فنقضن عهدى
و نيز گويد : [ 2 ]
اصبحت مثل عطارد فى طبعه * اذ صرت مثل الشمس فى الاشراق فلذاك ما ألقاك يوما واحدا * الا قضيت على بالاحراق
ابو سعد سمعانى در كتاب مرو اين شعر را از ابو عامر فضل بن اسماعيل جرجانى تميمى نقل كرده در وصف گربه‌اش : [ 3 ]
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : خوبرويان خوش‌آواز روى برگرداندند و مرا جز عشقى كه گاه نهانش مىكنم و گاه آشكارش مىنمايم نيست . ديدند كه پيرى بر من جامه فرسودگى پوشيده پس عهد مرا شكستند . [ 2 ] حاصل معنى : من چون ستاره عطارد هستم و تو در تابش به خورشيد مانى از اين روى هرگاه كه آهنگ ديدنت مىكنم مىبينم مرا مىسوزانى . [ 3 ] مرا گربه‌اى است كه پشت و دستها و پاهايش را به حنا و زعفران رنگين كرده‌ام . بر جانش مىترسم و مهره‌هاى چشم زخم به گردنش آويخته‌ام تا از چشم بد در امانش دارم هر روز پيش از زن و فرزندم به او آب صاف و گوشت چاق مىدهم . هر وقت مرا خشمگين و عبوس ببيند به بازيگرى مىپردازد . گاه مىخواند و گاه مىرقصد و به هر چه مرا سرگرم مىكند ، مشغولم مىدارد . در سرماى زمستان كه در آغوش من مىخسبد مرا نيازى به آتش نيست كه خود را گرم سازم . وقتى تنش را مىخارانم با زبان زبر خود مرا مىليسد ، هر وقت او را از خود مىرانم با خردك ناله‌هاى خويش مىكوشد محبت مرا برانگيزد . و چون بزنم يا بيازارمش چنگالهايى را كه پنهان كرده است پديدار مىسازد . مليح‌ترين مردم است وقتى موشى را به بازى مىگيرد و او را به عذابى سخت گرفتار مىسازد . چون موش خود را به مردن زند گاهى با دست چپ و گاه با دست راست مىكوشد كه به حالش آورد . گاه موش را به حال خود مىگذارد و چون مىگريزد تا به سوراخ خزد همانند شاهين بر سرش مىرود و او را چون اژدهايى دمان مىبلعد . روزگار نيز چنين است كه چون درنده‌اى آدمى را برمىدرد و رگ حياتش را مىبرد و درحالىكه سرگرم عيش و نشاط است جام مرگ را به دستش مىدهد .