تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 940

مساهمون:

ص٩٤٠
زنم گفت : آيا مرا طلاق داده‌اى . پرسيدم از كجا شنيده‌اى ؟ گفت : زن همسايه از شويش شنيده . نزد ابن عباس رفتم و ماجرا بگفتم . گفت : مىدانم كه هركس را جنى است او خبرى را كه مىشنود به جن مرد ديگرى مىبرد و بدين گونه راز فاش مىشود . ابو نعيم گفت : در اين انديشه بودم تا حمزهء زيّات داستان خود را برايم نقل كرد . او گفت سالى به قصد مكه بيرون آمدم . مقدارى از راه را كه طى كردم شترم گم شد . پياده در طلب او به راه افتادم ، ناگاه دو تن كه صداى پايشان را حس مىكردم و صدايشان را مىشنيدم ولى خودشان را نمىديدم مرا گرفتند و نزد پيرى كه روى تپه‌اى از ريگ نشسته بود بردند . من سلام كردم ، پاسخ داد و پرسيد : از كجا آمده‌اى و به كجا مىروى ؟ گفتم : از كوفه آمده‌ام و به مكه مىروم . پرسيد : چرا از همراهانت باز پس مانده‌اى ؟ گفتم : شترم گم شده در پى يافتن آن هستم . او سر برداشت و ندا داد : اى ناقه . ناقهء من در برابرم بر زمين خوابيده بود . گفت : قرآن خوانده‌اى ، گفتم : آرى . گفت : بخوان ! من به خواندن حم احقاف آغاز كردم تا به اين آيه و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القرآن ( الاحقاف 29 ) . رسيدم ، گفت : بس است . مىدانى آنها چند تن بودند ؟ گفتم : نه . گفت : چهار تن . و من بودم كه آنان را به ايمان ترغيب مىكردم . گفت : شعر مىگويى ؟ گفتم : نه . پرسيد شعر از بر هستى ؟ گفتم : آرى . گفت : بخوان . من خواندم . [ 1 ]
امن امّ اوفى دمنة لم تكلّم * بحومانة الدرّاج فالمتثلّم
پرسيد از كيست : گفتم : از زهير بن ابى سلمى . گفت : آنكه از جن است يا آنكه از انس است . گفتم : آنكه از انس است . پس سر برداشت و گفت : زهير . پيرمردى را كه چون قطعه‌اى گوشت بود آوردند و جلوى او نهادند . گفت : زهير : امن اوفى از كيست ؟ حمزهء زيات مىگويد از زهير بن ابى سلماى انسى است . گفت : راست مىگويد . گفت : چگونه ؟ گفت : از ميان آدميان او دوست من بود و من از ميان جنيان تابع او بودم . چيزى مىگويم و به خاطرهء او مىافكنم و او چيزى مىگويد و من از او مىگيرم . من شعرى را كه سروده بودم براى جنيان مىخواندم و او براى آدميان . ابو نعيم گويد كه چون سخن ابو الجوزاء را شنيدم تصديق كردم كه جن مردى خبرى را به جن مرد ديگر مىگويد و از آنجا راز فاش مىشود .
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : آيا در سرزمينهاى « حومانة الدراج » و « متثلم » هيچ ويرانه‌اى از « امّ اوفى » سخن نمىگويد ؟
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 940 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى