تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 946

مساهمون:

ص٩٤٦
ا انشر البزّ فيمن ليس يعرفه * او انثر الدّر للعميان فى الغلس قالوا نراك اديبا لست ذا خطل * فقلت هاتوا ارونى وجه مقتبس لو شئت قلت و لكن لا ارى احدا * يروى الكلام فاعطيه مدى النّفس
از جانب ديگر روايت شده كه اين ابيات از ابن دريد است ، هنگامى كه به سيراف آمد . از او خواستند كه بنشيند تا نزد او علمى بخوانند . او نپذيرفت زيرا كسى را شايستهء آنكه در مجلس درس او نشيند نيافت . پس اين ابيات را به محراب مسجد سيراف نوشت و بازگرديد . در كتاب هراة ، تأليف فامى ، آمده است كه دزدى به خانهء ابو خليفه رفت . پسرش فرياد زد : دزد ! ابو خليفه به صحن حياط آمد و ندا داد كه اى دزد تو را با ما چه كار ، اگر مالى مىخواهى به سراغ فلان و فلان رو . ما فقط دو مجرى كوچك داريم ، در يكى احاديث است و در ديگرى اخبار . اگر حديث خواهى از ابو الوليد طيالسى و ابو عمر جوصى و ابن كثير محمد برايت حديث مىگوييم و اگر خبر مىخواهى از رياشى از اصمعى و محمد بن سلّام برايت نقل خبر مىكنيم . در اين حال پسرش بانگ زد ، سگ بود سگ بود . ابو خليفه گفت : الحمد لله كه او را به صورت سگ مسخ كرد . ابو خليفه در سخن خود فراوان سجع به كار مىبرد . در بصره مردى بود كه خود را به حماقت مىزد و چون او سجع در كلام مىآميخت ، به نام ابو رطل . در ايامى كه ابو خليفه عهده دار قضاى بصره بود ابو رطل زن خود را نزد او آورد و خواست طلاقش دهد . ابو خليفه گفت : مهرش را بده . ابو رطل گفت : چگونه مهرش را بدهم كه بيل من نهر او را نشكافته . ابو خليفه گفت : نصف صداقش را بده . گفت : مگر آنكه ساقش را بلند كنم و در طاقش نهم . ابو خليفه او را بدين عمل فرمان داد و او چنان كرد . .

896 - فضل بن خالد مروزى [ 1 ]

ابو معاذ نحوى ، از موالى باهله . از عبد الله بن مبارك و عبيد بن مسلم روايت كرده و
هامش
[ 1 ] التهذيب للازهرى 1 : 25 ، الوافى للصفدى ( خ ) ، بغية الوعاة 2 : 245 .