تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 939

مساهمون:

ص٩٣٩
أ شاهك ليلى مذ هجرت طويل * و عينى دما بعد الدّموع تسيل و بى منك و الرحمن ما لا اطيقه * و ليس الى شكوى اليك سبيل أ شاهك لو يجزى المحب بودّه * جزيت و لكنّ الوفاء قليل
ابن حمدون گويد : من محرم اسرار فتح بن خاقان بودم . روزى مرا گفت كه از مجلس امير المؤمنين برخاستم و به خانه رفتم ، فلان كنيز به استقبالم آمد . من خوددارى نتوانستم و بر دهانش بوسه زدم ، از ميان دو لبش نفسى به مشامم رسيد كه اگر بر مست مخمور مىرسيد به هوش مىآمد و اين از كلمات زيباى او بود . فتح بن خاقان فاضل و پاكدل و نيك مشرب بود و خلقى لطيف داشت . متوكل را چون روح در بدن بود . پيش از او معتصم و واثق را خدمت كرده بود . ابو العينا گويد كه واثق بر من خشم گرفت و سپس از من خشنود گرديد و گفت : حوائج خود بگوى كه برآورده شود . گفتم : يا امير المؤمنين هيچ چيز در دنيا نيست كه هر چند گران باشد با خشنودى امير المؤمنين برابرى كند هر چند آن خشنودى اندك باشد . معتصم خوش‌دل شد و دهان مرا پر از گوهر نمود . على بن جهم القرشى گويد : روزى نزد متوكل رفتم . او تنها نشسته بود ، سلام كردم ، پاسخ داد و گفت بنشينم . فتح بن خاقان را ديدم در جايى كه نه در خور او ايستاده و سر فرو داشته و به شمشير خود تكيه داده بود . خليفه گفت : اين حال را منكر مىدانى ؟ گفتم : آرى ، اكنون خليفه بگويد سبب چيست ؟ گفت : سبب آنكه از نزد قبيحه بيرون آمدم ، رازى با او - يعنى فتح - در ميان نهادم ولى به زودى راز فاش شد و به گوش من رسيد . گفتم : شايد آن را به ديگرى هم گفته‌اى . گفت : هرگز . گفتم : شايد هنگام گفتن راز كسى در نهان گوش مىداده ؟ گفت : نه . قدرى به فكر فرو رفتم و گفتم : يا امير المؤمنين اين واقعه به واقعهء ابو الجوزاء مىماند . گفت : زنم را در دل طلاق دادم در مسجد ، وقتى به خانه آمدم
هامش
سرشك خون روان مىگردد . در من عشقى است كه سوگند به خداى رحمان تاب تحمل آن را ندارم و راهى براى شكوه كردن به تو نمىيابم . اى شاهك اگر عاشق را به سبب عشقش پاداش دهند من نيز در خور پاداشم ولى كس به وعدهء خود عمل نمىكند .