ياران زيّات بود . چون احمد را چشم به او افتاد گفتش نمىپنداشتم تا اين حد كافر نعمت باشى . من در اصلاح حال تو سعى فراوان كردم ولى فطرت پليد تو بر تو غالب آمد .
جاحظ گفت : آهستهتر . - ايدك الله - به خدا سوگند اگر من بدى كرده باشم و تو نيكى كنى براى تو بسى بهتر است و اگر مرا در حال قدرت خود عفو كنى بهتر از اين است كه از من انتقام بگيرى . احمد و جاحظ هر يك سخنانى گفتند . سرانجام احمد گفت : آهنگر بياوريد . جاحظ گفت : تا بربند و زنجير من بيفزايد يا آن را بگشايد . گفت : مىخواهم بند از تو برگيرم . چون آهنگر آمد يكى از مجلسيان اشارت كرد كه بر ساق او فشار آورده و كار بندگشايى را به درازا كشاند . جاحظ بر او مشتى نواخت و گفت : كار يك ماه را در يك روز تمام كن و كار يك روز را در يك ساعت و كار يك ساعت را در يك لحظه . زيرا ساقهاى من چوب تراشيده يا ناتراشيده نيست . احمد بن ابى دؤاد و مجلسيان به خنده شدند . ابن ابى دؤاد به محمد بن منصور گفت : به لطيفه گويى و ظرافتش اطمينان دارم ولى به دينش اطمينان ندارم . سپس گفت : اى غلام او را به حمام ببر و رنج زنجير از او دور ساز و جامهء نو ده و كلاه بلند و كفش . چون جاحظ بازگرديد او را در صدر مجلس خود نشاند و روى به او كرد و گفت : اى ابو عثمان اكنون سخن بگوى .
ابو العيناء محمد بن القاسم گويد : مرا دوستى بود ، روزى نزد من آمد و مرا گفت :
مىخواهم نزد فلان عامل روم دوست دارم وسيلهاى برانگيزم تا در كار من بهتر بنگرد .
پرسيدم چه كسى با او دوست است ، گفتند : ابو عثمان جاحظ كه با تو نيز دوستى دارد .
براى من نامهاى از او بگير تا شفيع من باشد . نزد جاحظ رفتم و ماجرا بگفتم : جاحظ گفت : فردا نامه را به تو خواهم داد .
ديگر روز نامه بفرستاد . به پسرم گفتم كه اين نامه را نزد فلان بر و به او ده . پسرم گفت :
بهتر است نامهء ابو عثمان را بگشاييم و بخوانيم مبادا در آن بر خلاف ميل ما چيزى نوشته باشد . نامه را باز كرد در آن آمده بود : اين نامه در سفارش كسى است كه او را نمىشناسم و نمىدانم آيا حقى دارد يا نه . اگر حاجتش برآورده سازى تو را سپاس نگويم و اگر برنياورى تو را نكوهش نمىكنم . چون نامه را خواندم برفور نزد جاحظ رفتم . گفت : يا ابا عبد الله دانستم كه تو را از آنچه در نامه نوشتهام خوش نيامده است . گفتم : آيا جاى خوش آمدن است ؟ گفت : نه اين نشانهاى است ميان من و آن مرد دربارهء كسانى كه مورد توجه من هستند . گفتم : لا إله الّا الله نپندارم كه كس به طبيعت تو آگاهتر از اين مرد باشد
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 912
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٩١٢