ولى مىدانم كه چون نامه را بخواند خواهد گفت كه مادر جاحظ ده هزار در ده هزار بار قحبه است و مادر آنكه از او حاجتى بخواهد . گفت : چرا دوست ما را دشنام مىدهى ؟
گفتم : اين هم نشانهء من است ميان من و كسى كه از او تشكر مىكنم . جاحظ خنديد و اين ماجرا با فتح بن خاقان در ميان نهاد و فتح به متوكل گفت و اين سبب پيوستن من به او و احضار من به مجلس او شد .
مبرّد گفت : شنيدم كه جاحظ مىگفت : هر عشقى محبت است ولى هر محبتى عشق نيست . عشق چيزى است بيشتر از محبت همان گونه كه اسراف چيزى است بيشتر از سخاوت و بخل چيزى است كمتر از ميانهروى و ترس چيزى است بيشتر از شدت پرهيز و تهور چيزى است بيشتر از شجاعت .
آوردهاند كه در ايامى كه جاحظ در ديوان رسايل جانشين صولى شده بود ابو العيناء به ديدار او رفت . چون خواست بازگردد جاحظ حاجب خود را در نهان گفت كه در دهليز راه بر ابو العيناء بر بندد به گونهاى كه نه رفتن تواند و نه باز گشتن . حاجب چنان كرد .
ابو العيناء از آنجا كه بود بانگ زد : اى ابو عثمان قدرتت را به ما نشان دادى اكنون بخشايشت را به ما بنماى .
از او حكايت كردهاند كه گفت مردى نبيذ را نكوهش مىكرد و مىگفت : نوشندهء آن پيش از نوشيدن اظهار كراهت مىكند و چون مىبويدش چهره درهم مىكشد و از ساقى مىخواهد كه كمتر باده در ساغر كند و آن را به آب مىآميزد و حال آنكه آب ضد آن است تا رقيق شود و از قدرتش بكاهد و در آن مىدمد و اندك جرعهاى در دهان مىگيرد و زود آن را فرو مىدهد كه در دهانش نماند و همهء ساغر خود را هم نمىنوشد و همواره چيزى در ته ساغر باقى مىگذارد و زودتر مجلس را ترك مىگويد تا دچار تهوع نشود و داروهاى ضد تهوع مىخورد .
ابو سعيد سيرافى از ثابت بن قره روايت كند كه مىگفت كه من به اين امت عربى به داشتن سه كس حسد مىبرم :
عقم النّساء فلا يلدن شبيهه * ان النساء بمثله عقم
پرسيدند كه آن سه تن چه كسانند : گفت : اول ايشان عمر بن الخطاب است ديگر حسن بن ابى الحسن بصرى مردى كه هفتاد سال زيست بىآنكه سخنى ناشايست بر زبان