بود . در اين سفر در مصاحبت فارس الدين ميمون قصرى ، والى قدس و نابلس ، بود . به ملك ظاهر غازى يوسف بن ايوب در حلب ملحق شدند و اين قصه دراز است . در حلب با ميمون قصرى به دوستى و صداقت مىزيست نه به صورت خدمت و كتابت . قضا را كاتب و وزير ميمون بمرد ، ميمون از او خواست كه كار او را بر عهده گيرد ، او نيز به اجبار قبول كرد و امور ملك و سپاه را به دست گرفت و ميمون از رنج كار بياسود . اكرم به هر يك از سران سپاه جايى را اقطاع داد و آنان را خشنود و سپاسگزار نمود . وى در شب سيزدهم رمضان سال 610 وفات كرد . ملك ظاهر غازى بن صلاح الدين خزانهء خود به دست او داد و او در خانه سرگرم تأليف بود ولى سرانجام در عين ناخشنودى امور ديوان را بر عهده گرفت .
قاضى اكرم - كه خداوند عزتش را دوام بخشد - مرا گفت كه اولين بار كه با پدرم به مصر آمديم مركب سوارى نداشتيم زيرا با كشتى آمده بوديم . به پدرم گفتم ، ناچار بايد مركبى حاصل كنيم . پدرم گفت : اين كار براى من دشوار است . به بازار وردان رفتيم كه ستور مىفروختند . در آنجا خرهايى بود بهتر از استر . پدرم گفت : يكى از اين خران را مىخريم و به قاهره مىرويم . من سر باز زدم و گفتم : محال است بر خر سوار شوم . پدرم گفت كه ناچار بايد به قاهره رويم ، پس چگونه رويم . به پدرم گفتم : صبر مىكنيم شايد اسبى يا استرى خريديم . پدرم مرا سرزنش مىكرد . در اين حال مرد محتشمى پديدار شد . پدرم نزد او رفت و گفت : برادر آيا القاضى الاشرف ابو الحجاج يوسف بن القاضى الامجد ابو اسحاق ابراهيم الشيبانى قفطى را مىشناسى ؟ گفت : نمىشناسم . پدرم گفت به امان خدا برو . از چند تن ديگر همين سؤال را كرد . آنها هم گفتند كه نمىشناسند .
سپس رو به من كرد و گفت : در شهرى كه يك تن هم تو را نمىشناسد اين كبر و غرور براى چيست ؟ پس بر خرى سوار شديم و به قاهره رفتيم .
و نيز مرا حكايت كرد كه در سال 608 به حج رفتم . پدرم نيز با من بود . در مكه جماعتى از اهل بلد خود را ديدم كه مدتى بود آنها را نديده بودم . به منزل من آمدند و شرط احترام و مودت به جاى آوردند و به كاروان خود بازگشتند . اينان هر يك براى من چيزى به ارمغان آورد . يكى از آنها دو ظرف بزرگ آورد كه در يكى روغن بود و در ديگرى عسل ، آن ظرفها را بر شترى بار كرده بود . غلامان بار برگرفتند و ظرفها را به خيمه بردند . سپس به خوردن پرداختند . پس طواف كرديم و من به خيمهء خود رفتم و
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 892
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٨٩٢