از باديهها رفت تا مگر اسبى بخرد ، در آنجا با زنى ازدواج كرد و او را به ديار خود آورد .
زن صاحب فرزندى شد كه او را على ناميد ، هرگاه براى ديدار خويشاوندان بدوى خويش به باديه مىرفت پسر را نيز همراه مىبرد . زنى صالحه و اهل نماز و عبادت بود نيز لهجهاى فصيح داشت .
قاضى - كه خدا عمرش را دراز كند - براى من حكايت كرد كه در ايام كودكى از مصر به قفط آمديم و من گربهاى اصفهانى داشتم و آنسان كه عادت كودكان است آن را دوست مىداشتم . گربه در خانهء ما زاييد و چند بچه آورد . گربهء نر يك يا دو بچه را خورد و من سخت غمگين شدم و بر آن شدم كه او را بكشم . پس دامى نهادم و گربه در دام افتاد .
من با چوبى كه در دست داشتم به قصد كشتنش فرا رفتم . در آن روزها ديوار ميان سراى ما و همسايه خراب شده بود . حصيرى ميان دو خانه نصب كرده بوديم . در آن حياط دو دختر بودند كه در زيبايى همتايى نداشتند و در همه شهر به جمال شهره بودند . در اين حال گوشهء بوريا كنار رفت . چشمم بر آن دو چهرهء زيبا افتاد و من در اوائل جوانى بودم . به من اشارت مىكردند كه گربه را رها كن . من گربه را رها كردم و ، حيران ، محو جمال ايشان ايستادم . مادرم بيمار و در خانه بود . گفت : چه شد كه گربه را نكشتى ، تو به عزم كشتن او رفته بودى . گفتم : گربه از آن ديگرى بود و كشتن آن روا نبود . گفت : نه به اين سبب بلكه به تو اشارت شد و تو اين كار نكردى . گفتم : چه كسى به من اشارت كرد ، معنى كلام تو را در نمىيابم . مادرم گفت ، آرى اى پسر بشنو كه چه مىگويم [ 1 ] :
ثنتان لا ارضى انتهاكهما * عرس الخليل و جارة الجنب
بيت ديگر هم بود كه من آن را فراموش كردهام . چون آبى بود كه بر آتش من ريخته شد . ازآنپس تا بودم قدم بر بام ننهادم و به غرفهء بالا هم نرفتم . حتى گرماى تابستان را تحمل مىكردم و بر بام نمىشدم .
سپس مرا گفت كه در يكى از دو ربيع در سال 568 در شهر قفط از صعيد اعلى متولد شدهام .
قاضى الاكرم در قاهره پرورش يافت . من در حلب به ديدار او نائل آمدم . دانشى
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : دو چيز است كه راضى به بىحرمتى و پردهدرى آنها نيستم . يكى همسر دوست و يكى همسايهء پهلو به پهلو .