جوجههاى كسكر مهيا كنند . پس از زمانى بوى خوش طعامها به مشام رسيد . متوكل امر به احضار آن داد . آنگاه صاحب الشراب را گفت : براى امير المؤمنين شراب ريحانى بياور .
چون طعام و شراب خورده شد مغنيان را حاضر آورد . على پيوسته مىگفت آن آهنگ و آن آهنگ را بخوانند و بنوازند و خود نيز با آنان تغنّى مىكرد و پس از آنها به تنهايى آهنگى دلپذير نواخت و خواند . متوكل پرسيد : چه وقت است ، وقت نماز كى خواهد بود ؟ على اسطرلابى از نقره بيرون آورد و وقت را معين كرد . او پيوسته در چشم من بزرگتر مىآمد تا چون كوهى نمودار شد و صورتش با آن همه زشتى در نظرم زيبا آمد . با خود گفتم : به حق درخور مجلس خليفه است كه هم خوشزبان است و هم طنزگوى و هم اديب و هم جليس و هم طباخ و هم مغنّى و هم منجم و هم زيرك و هم شاعر . به راستى براى منادمت با ملوك هيچ كم ندارد .
على بن يحيى در دستگاه متوكل به مقامى رسيد . خليفه براى آنكه در حرم و ميان زنان كسى باشد كه هم صحبت او شود از فتح بن خاقان كسى را طلب داشت و او به على بن يحيى اشارت كرد . و على بن يحيى چون خبر بشنيد از فتح بن خاقان خواست كه او را معاف دارد . فتح گفت : چسان سرباز مىزنى كه فراتر ازين موهبت موهبتى نيست .
على بن يحيى گفت : خود مىدانم و از تو و امير المؤمنين سپاس مىگويم ولى به سببى خواهم كه مرا از اين كار معاف دارى . فتح پرسيد : آن چيست ؟ گفت : تو خود مىدانى كه امير المؤمنين سخت غيرتمند است چه بسا در بزم باده ، نبيذ در من بگيرد و سخنى بر زبانم آيد يا حركتى از من سر زند كه سرم بر باد رود . پس او را معاف داشتند .
روزى متوكل به او گفت : تو مرتكب گناهى بزرگ شدهاى . على بن يحيى بر دست و پاى بمرد و گفت : از خشم امير المؤمنين به خدا پناه مىبرم . شايد حاسدان تهمتى زدهاند يا دروغى گفتهاند ، اكنون اگر سبب بدانم اگر بايد عذر آورد عذر مىآورم يا اعتراف مىكنم و از امير المؤمنين مىخواهم كه مرا عفو فرمايد . گفت : بختيشوع گفت كه از او بيست هزار دينار وام خواستهاى ، چرا چنين كردى و چه چيز مانع آمد كه حاجت خويش با من در ميان نهى ؟ گفتم : اگر از بختيشوع هم قرض گرفتهام به اميد عطاى امير المؤمنين بوده است . گفت : اين بار تو را عفو كردم ، از كسى غير از من چيزى مخواه و آبروى خود نزد اين و آن مريز .
على بن يحيى سپس به خدمت منتصر بن متوكل درآمد ، آنگاه به مستعين پيوست و
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 888
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٨٨٨