آنچه هست بيفزايند . سردار سپاه برفت و بياورد طعامى خوشطعم و خوشبو بود از بهترين طعامها . سپس او را به سراى عافيه فرستاد . سفرهاى آورد چركين با اندكى نان خشكيده و قطعهاى ماهى شور . متوكل روى در هم كشيد و گفت : چه فرومايه مردى است عافيه . با آن همه مالى كه به او مىرسانم چنين زندگى مىكند و روى به فتح خاقان كرد و گفت : آيا چنين مرد خسيس و فرومايهاى درخور مجالست ما هست ؟ سپس نزد على بن يحيى كس فرستاد تا صورت مالى را كه در اين مدت به عافيه رسانده است بياورد . بياورد سيصد هزار درهم بود . پس عافيه را از مجلس خود براند و او به شهر خود بصره بازگشت .
گويند چون جوانمردى على بن يحيى را ديد از او پرسيد كه تو را چه مقدار صله دهم ؟
گفت : صد هزار دينار . گفت : اگر اين مال به يك بار تو را دهم بر من عيب مىگيرند كه در يك شب صد هزار دينار به يكى صله داد ، آن را به تفاريق خواهم داد .
چون على بن يحيى بمرد ابن بسام در مرثيهء او سرود : [ 1 ]
قد زرت قبرك يا علىّ مسلّما * و لك الزّيارة من اقلّ الواجب
و لو استطعت حملت عنك ترابه * فلطالما عنى حملت نوائبى
ابو على تنوخى در نشوار المحاضره گويد كه على بن يحيى را در كركر ، از نواحى قفص ، ديهى بود و كاخى عظيم و كتابخانهء بزرگى كه آن را خزانة الحكمه ناميده بود . مردم از هر جا به كتابخانهء او مىآمدند تا بهرهاى برگيرند . از جمله كسانى كه خود را به كتابخانه رسانيدند ابو معشر منجم بود كه از خراسان آمده بود و قصد حج داشت . آن روزها هنوز در نجوم به درجتى عالى نرسيده بود . چون كتابخانه را ديد در شگفت شد و به مطالعهء كتب نجوم پرداخت و از رفتن به حج منصرف شد و ازآنپس با حج و دين وداع كرد .
احمد بن ابى طاهر گويد : در ايام معتمد نزد ابو الحسن على بن يحيى بودم . پسرش هارون بيامد و او را گفت دوش در خواب امير المؤمنين معتمد را ديدم بر تختش نشسته بود . چون چشمش بر من افتاد گفت : پدرت مىپندارد كه تو شعر مىگويى ، بيتى بگوى كه
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : گورت را زيارت كردم - اى على بن يحيى - و زيارت گور تو كمترين وظيفهء واجب است . اگر مىتوانستم خاك گور تو را از روى تو برمىگرفتم چه بسا كه تو بار محنت مرا بر دوش كشيدهاى .