تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 867

مساهمون:

ص٨٦٧
فراء را ندا مىدادند و منادى او را نحوى مىخواند . فصيحى آن را گرفت و به من داد و به ريشخند گفت : نحوى ! گويى او را حقيرتر از آن مىشمرد كه نحوى خوانده شود . گفتم : چگونه است كه تو نحوى هستى و او نحوى نيست . .

837 - على بن محمد بن محمد بن على بن سكون [ 1 ]

ابو الحسن حلّى ، از حلّهء بنى مزيد در سرزمين بابل بود . در نحو و لغت سر آمد بود . نيكو در مىيافت و نيكو روايت مىكرد . به تصحيح كتب حرصى فراوان داشت . فصيح بن على شاعر مرا حكايت كرد كه او بر مذهب نصيريه بود . در حدود سال 600 در گذشت . او را تصانيفى است . .

838 - على بن محمد بن يوسف بن خروف [ 2 ]

اندلسى و از مردم رنده بود . در بلاد خود به علم و فهم اشتهار داشت . بنا بر آنچه فقيه شمس الدين ابو اسحاق ابراهيم بن يوسف غمارى حكايت كرده او به ناگهان در سال 606 ، در اشبيليه ، در سن هشتاد و پنج‌سالگى ، در گذشت . در عقلش خلل آمده بود . آن سان كه در بازار سر برهنه و مكشوف العوره مىگشت . نحو را از استاد ابو الحسن بن طاهر ، معروف به خدبّ و صاحب حواشى بر كتاب سيبويه ، در شهر فاس فرا گرفت . ابن خروف خياط بود مزدى را كه مىگرفت ميان خود و استادش تقسيم مىنمود . مردى بد خوى بود و زندگى ناهنجارى داشت . هرگز زن نگرفت و در كاروانسراها مىزيست . و ابو القاسم عبد الرحمن بن يخلف سلاوى براى من حكايت كرد كه نخستين روزى كه بر ابن طاهر داخل شد از فقر خود شكايت كرد . و گفت : تو از من بيشتر از آنچه از اعيان مىگيرى مىستانى . گفت : شر تو در مجلس بيشتر از شر آنهاست . او مرا امر كرد كه هر وقت به آبش نياز مىافتاد آب به مسجد ببرم و چون در اين باب با او سخن مىگويم ، مىگويد : نمىخواهم تو بيكار بنشينى . ابن خروف يك شهر را براى زيستن انتخاب نكرد
هامش
[ 1 ] الجامع المختصر 9 : 306 ، الوافى 22 : 132 ( كنيه‌اش ابو الحسين ) ، بغية الوعاة 2 : 199 . [ 2 ] انباه الرواة 4 : 186 ، التكملة رقم 1884 ، برنامج شيوخ الرعينى ، ابن خلكان 3 : 335 ، الذّيل و التكملة 5 : 316 ، صلة الصّلة : 122 ، البدر السافر 28 ب ، تذكرة الحفّاظ : 1390 ، مرآة الجنان 4 : 21 ، البداية و النهاية 13 : 53 ، البلغه 164 ، لسان الميزان 4 : 257 ، وفيات ابن قنفذ : 304 ، حاشيه على بانت سعاد 1 : 629 .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 867 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى