ديد . به گفتن و نوشتن در نمىآيد .
ابو حيان گويد : اما داستان من با او - يعنى با ابن عبّاد - هنگامى كه نخستين بار نزد او آمدم . از من پرسيد : ابو چه كسى ؟ گفتم : ابو حيّان . گفت : گفتهاند كه تو چيزهايى مىدانى .
گفتم : دانش مردم اين روزگار . گفت : ابو حيان منصرف است يا غير منصرف . گفتم : اگر تو او را بپذيرى منصرف نمىشود . وقتى اين سخن را شنيد قيافهاى تكبرآميز به خود گرفت .
گويى از آن خوشش نيامده بود . پس رو به يكى كه در كنارش بود نمود و به زبان فارسى گفت : چنان كه گفتهاند نادان است . گفت : ملازم سراى ما باش و از روى اين كتاب بنويس .
گفتم : سمعا و طاعتا . آنگاه به يكى از كسانى كه در آنجا بودند گفتم : من از عراق به اين درگاه آمدهام كه نان و آبى به دست آورم و از اين حرفهء شوم رها شوم و گر نه بازار وراقى در بغداد كساد نبود . كسى اين خبر را به او برد و بر انكار او در حق من بيفزود .
روزى صاحب مرا گفت : يا ابا حيّان چه كسى تو را ابو حيان ناميده ؟ گفتم :
بزرگترين مردم در عصر خود و مكرمترين آنها . گفت : واى بر تو او كيست ؟ گفتم : تو خود . پرسيد : چه وقت ؟ گفتم : هنگامى كه گفتى : يا ابا حيان چه كسى تو را ابو حيان گفته . ولى او دنبالهء اين سخن نگرفت و درحالىكه نشان مىداد كه خوشش نيامده به كار ديگر پرداخت .
روزى ديگر در صحن سرايش ايستاده بود . جماعتى هم ايستاده بودند ، چون زعفرانى ، شاعر و محدث بزرگ ، و تميمى ، معروف به سطل كه از مصر آمده بود ، و اقطع و صالح ورّاق و ابن ثابت و غير ايشان از كتّاب و نديمان . صاحب روى به من كرد و پرسيد :
آيا كسان ديگرى را مىشناسى كه به ابو حيان معروف بودهاند . گفتم : آرى نزديكتر از همه ابو حيان دارمى است كه گويند ابو هذيل علّاف بر واثق وارد شد . واثق شعر مىخواند و نام شاعرش را پرسيد . ابو هذيل گفت : اين شعر از شاعرى است از مردم بصره به نام ابو حيان دارمى او به امامت مفضول قائل بود . من به خواندن شعرهايى از ابو حيان دارمى پرداختم . هنوز جوان بودم و آوازم رسا ، سراى صاحب را از شعر و قافيه پر كردم .
او چهره در هم كشيد و گفت : ديگر چه كسى ؟ گفتم : ابن جعابى حافظ هم ابو حيان كنيه داشت . مردى صادق و ثقه بود و از تابعين روايت مىكرد . گفت : ديگر چه كسى ؟ گفتم :
صولى گويد : چون معاويه به حالت احتضار افتاد يزيد بر بالاى سرش خواند :
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 859
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٨٥٩