هلاكت افتاده جز صبر راه رهايى نيست .
ابو حيان گويد : در شيراز نزد دلجى رفتم و مدتى بود كه به ديدارش نرفته بودم . كتاب المحاضرات را براى او تأليف كرده بودم و خود را براى او به رنج افكنده بودم . گفت : اى ابو حيان كجا بودهاى ؟ گفتم :
اذا شئت ان تقلى فزر متواترا * و ان شئت ان تزداد حبا فزر غبّا [ 1 ]
اين درنگ در ديدار او به سبب ملالتى بود كه از ديدار من آشكار كرده بود . گفت : اين بيت را خاص و عام مىدانند و آن از سخن پيامبر ( ص ) گرفته شده كه مىفرمايد : زرنى غبا تزدد حبّا . كاش اين بيت را خواهرانى هم بود كه تنها نباشد . گفتم : خواهرانى هم دارد .
گفت : بخوان ، گفتم : از بر نيستم . گفت : برايم بنويس . گفتم : جايش را نمىدانم . گفت : پس از كجا آن را آموختهاى ؟ گفتم : ضمن مطالعه در كتابى ديدهام . گفت : تو شعرها را بياور تا من هم آنچه بر عهده گرفتهام به تو بدهم . گفتم : خواهم كه هم اكنون ادا كنى . گفت :
مىدهم . گفتم : پس بشنو :
ابو محمد عروضى حكايت كرد كه يكى از شعرا بر عيسى بن موسى رائقى در آمد . در كنار او زنى بود به نام خلوب . به آن زن گفت : چيزى براى اين شاعر اقتراح كن . گفت :
خواهم اين شعر را كه مىخوانم با ابياتى مناسب ادامه دهد :
اذا شئت ان تقلى فزر متواترا * و ان شئت ان تزداد حبا فزر غبّا
و آن شاعر چنين گفت [ 2 ] :
بقيت بلا قلب فانى هائم * فهل من معير يا خلوب لكم قلبا ؟
حلفت بربّ البيت انّك منيتى * فكونى لعينى ما نظرت لها نصبا
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اگر خواهى كه كسى را با خود دشمن سازى هر روز پىدرپى به ديدارش بيا و اگر قصد افزون شدن دوستى دارى يك روز در ميان ديدار كن .
[ 2 ] حاصل معنى : من بى دل ماندهام ، اى خلوب ، آيا كسى هست كه مرا دلى به عاريت دهد ؟ سوگند به پروردگار كعبه كه تو آرزوى من هستى . بهل تا تو را بنگرم زيرا كه چشمانم هنوز از نگاه تو بهره نگرفتهاند . خدا را ، اميدوارم كه روزى تنهايت ببينم و نگاهم شگفتى مرا از خوبيهاى تو افزون كند . اگر خواهى كسى را با خود دشمن كنى هر روز و پىدرپى به ديدار بيا و اگر قصد افزون شدن دوستى دارى يك روز در ميان ديدار كن .