عسى الله يوما ان يرينيك خاليا * فيزداد لحظى من محاسنكم عجبا
اذا شئت ان تقلى فزر متواترا * و ان شئت ان تزداد حبا فزر غبّا
او به وعده وفا كرد و شرط به جاى آورد ابو حيان در پايان عمر كتابهاى خود را در آتش بسوخت و اين كار به سبب جفاهايى بود كه ديده بود و مىپنداشت كه بعد از او كتابهايش به دست نااهلان افتد و قدرشان را ندانند . قاضى ابو سهل على بن محمد او را سرزنش كرد و عملش را ناپسند شمرد .
ابو حيان نامهاى مفصل به او نوشت و در آن عمل خود توجيه نمود و گفت كه او در سوزاندن كتاب به بزرگانى اقتدا كرده چون ابو عمرو بن علا ، كه از كبار علما بود و در زهد و ورع بىهمتا ، او كتابهاى خود را در زمين دفن كرد و كس اثرى از آنها نيافت و نيز داود طائى ، كه از نيكان بندگان خدا بود و در زهد و فقه و عبادت به گونهاى بود كه او را تاج الامّة مىگفتند ، و كتابهاى خود را در دريا غرق نمود و يوسف بن اسباط كتابهاى خود به غارى برد و در آنجا افكند و در غار را مسدود نمود و ابو سليمان دارانى كتابهاى خود در تنورى افروخته انداخته و بسوخت و سفيان ثورى هزار دفتر از آثار خود را پاره پاره كرد و به باد داد و ابو سعيد سيرافى ، شيخ ما كه سرور علما بود ، به فرزند خود وصيت كرد كه اينها را براى تو به ميراث نهادم تا تو را سود رسانند اگر ديدى كه به تو خيانت مىورزند آنها را طعمهء آتش گردان . ابو حيّان نامهء خود را در ماه رمضان سال 400 نوشت .
ابو حيان گويد : روزى در سراى صاحب بن عبّاد در كنجى نشسته بودم و چيزى مىنوشتم كه او مرا به نوشتن آن متكلف كرده بود . در اين حال صاحب بيامد . من به احترام او برخاستم و بايستادم . صاحب بر من بانگ زد كه بنشين ، بنشين ، وراقان پستتر از آن هستند كه براى ما از جاى برخيزند . من خواستم او را جوابى دهم ، زعفرانى شاعر گفت : خاموش باش كه اين مرد احمق است . من به خنده افتادم ولى بر خنده غلبه كردم و خشم من از حماقت او به تعجب بدل شد . زيرا به هنگام اداى اين سخن دهن خويش كج كرد و بينيش را در هم كشيد و گردنش را به چرخش انداخت و قامتش را خم و راست نمود ، گويى ديوانهاى بود از تيمارستان بيرون جسته . صاحب را در آن حالت مىبايست