تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
فضلا او را واسطى خوانده‌اند . در هيئت و شمايل صوفيان بود . مردى خداپرست و دين دار و از ثقات . به بغداد آمد و مدتى در آنجا درنگ كرد . سپس رهسپار رى شد و به صحبت صاحب ابو القاسم اسماعيل بن عبّاد و پيش از او ابو الفضل بن عميد پيوست . ولى آن دو را نستود بلكه در مثالب و معايب آنها كتاب نوشت . در نحو و لغت و شعر و ادب و فقه و كلام به روش معتزله استاد بود . از پيروان جاحظ بود و در آثار خود از او پيروى مىكرد و دوست داشت كه در سلك او انتظام يابد . ابو حيّان شيخ صوفيه و فيلسوف ادبا و اديب فلاسفه و نيز محقق كلام و متكلم محققان و پيشواى بلغا و عمدهء بنى ساسان بود . ابو حيّان زبانى گزنده داشت . چه در حق او نيكى مىكردند و چه بدى از كس خشنود نمىشد . نكوهش و عيبجويى شيوهء او و كالاى دكان او بود . با اين همه از جهت هوشمندى و فطنت و فصاحت بىهمتا بود . فراوان علم آموخته بود و دانش بسيار در حافظه و در درايت و روايت معلومات گسترده داشت ، ولى مردى محروم بود ، از زمانهء خود همواره شكايت مىكرد و بر تصنيفات خود كه از آنها بهره‌اى نگرفته بود مىگريست . هيچ‌كس از اهل علم را نديده‌ام كه ابو حيّان از او نام برده باشد و چيزى در نكوهش او نگفته باشد و اين چيزى شگفت‌آور است . جز آنكه در كتاب الصّديق و الصّداقة ، كه كتابى نيكو و نفيس است ، از خود ياد كرده ، آنجا كه گويد : سبب نوشتن رسالهء فى الصديق و الصداقة آن بود كه من شمّه‌اى از آن را براى زيد بن رفاعه ابو الخير نقل كردم . او نيز به ابن سعدان ابو عبد الله ، در سال 371 ، آنچه شنيده بود حكايت كرده بود و اين قبل از آن بود كه او عهده‌دار كار وزارت شود . ابن سعدان روزى مرا گفت كه زيد بن رفاعه از تو چنين و چنان گفته . گفتم : آرى چنان است كه او گفته . گفت : آن را مدوّن ساز و به هر كه صلاح مىدانى تقديم كن و صلهء خويش بگير ، كه حديث دوستى حديثى شيرين است . من در كار خود درنگ كردم تا كار او به آنجا كشيد كه كشيد . در اين هنگام يعنى در ماه رجب سال 400 من مسودّه‌هاى خود را يافتم و آنها را در بياض آوردم . اين است دليل آنكه اين كتاب تا بعد از سال 400 بر جاى مانده است . در كتاب هفوات ابن صابى آمده است كه ابو حيّان حكايت كرد كه با صاحب بن عبّاد طعام مىخوردم . مضيره بر سفره آوردند و آن غذايى است كه از شير پزند . من آن غذا را دوست مىداشتم و به خوردن پرداختم . صاحب مرا گفت : اى ابو حيّان اين طعام مشايخ