و گفت : بارها مرا وعده دادهاى و به وعده عمل نكردهاى . سپس دست او را گرفت و او را از جايش بكشيد . در دهليز جمعى از خواص ديلم و مردم مورد اعتماد مؤيد الدوله ايستاده بودند . آنها نيز او را يارى دادند تا ابو الفتح را از خانه بيرون كشيدند و در حجرهاى كه در آنجا بود در بند كردند . اين واقعه در روز يكشنبهء هفتم ماه ربيع الآخر بود . شهود حاضر شدند و شهادت نوشتند كه همهء املاك و مستغلات خود را به مؤيد الدوله فروخته . چون عدول حاضر شدند سندى بيرون آورد كه در آن به طلاق زن خود ، دختر جستان قسم خورده بود كه در حق او عذر نكند . در آن هنگام كه بايد اقرار به بيع مىكرد بند از او برداشتند . عامه پنداشتند كه او را آزاد مىكنند . پس فريادهاى شادى همهء شهر را فرا گرفت . مؤيد الدوله پنداشت كه اينان براى رهايى او بانگ و خروش مىكنند چون حقيقت حال را دريافت فرمان داد تا سربازان سوار شوند و مردم را برانند ولى در همان شب ابو الفتح بن عميد را به قلعهء استوناوند بردند . پس از چند روز كشتند و سرش را به بغداد فرستادند .
ابو حيان گويد [ 1 ] : ابو الطيب كيميايى مرا حكايت كرد كه وزير ابو الفضل بن عميد پس از آنكه حاجب نيشابورى را زهر داد و بعد از آنكه حمد را گوشمال داد و ابن هند و چند تن ديگر از اهل كتابت و مروت و نعمت را از ميان برداشت ، گفتم : اگر ازاينگونه اعمال بازنايستى گرفتار اسراف و زيادهروى شوى . گفت : يا ابا طيّب مجبورم . گفتم : چه چيز موجب اين اجبار شده . گفت : تو از ظاهر سخن مىگويى و من درون كارها را مىكاوم . گفتم : اگر عذر تو در اين سيرت مخالفت با اهل ديانت و اصحاب حكمت به اين درجه از وضوح رسيده تو در نزد ما معذور باشى شايد در نزد خداوند هم مأجور و گر نه خشم خداوند را نصيب خود كردهاى . ابو الفضل گريه كرد . گفتم : اگر ترك اينگونه اعمال برايت ميسر است گريه را فايدتى نيست و تا زمانى كه در كار اصرار مىورزى پشيمانى را حاصلى نباشد .
همهء اين كارها به سبب فرزندت ابو الفتح است . به خدا سوگند عمر دراز نخواهد كرد و زندگيش از كدورت صافى نباشد . او را دشمنانى است كه از آنان رهايى نتواند . سرنوشت او چنين است و ولادت آن بدين گواهى دهد و تو نمىتوانى قضاى خداوند بازگردانى .
پس در انديشهء رهايى خويش باش .
هامش
[ 1 ] اخلاق الوزيرين : 384 .