پدر شد . در اين هنگام بيست و دو سال از عمرش رفته بود . ركن الدوله زمام كارها به دست او داد و در تدبير شمشير و قلم به دو اعتماد نمود . چون در بغداد بين عز الدوله بختيار بن معز الدوله با غلامش سبكتكين آن حوادث رخ نمود ، بختيار نزد عمّ خود ، ركن الدوله ، رسول فرستاد و از او يارى طلبيد . او به ابو الفتح دستور داد كه در صحبت پسرش عضد الدوله به شيراز رود تا از آنجا به يارى بختيار روند . او وارد بغداد شد ، سبكتكين در اين اثنا بمرد . ميان او و ياران سبكتكين جنگهايى رخ داد و دشمن مجبور به بازگشت شد . سرانجام ميان عضد الدوله و ابو الفتح بن العميد خلاف افتاد . روزى عضد الدوله ، ابن عميد را گفت كه من از رفتن به بغداد فايدتى حاصل نكردم . ولى در اين راه اموال بىشمار صرف نمودم . ابو الفتح گفت : هيچ پادشاهى از اين هزينهها در امان نباشد و هر مكانى نياز به مخارجى دارد . عضد الدوله گفت : ولى قدر و منزلت و نام و آوازهء تو بالا گرفت ، خليفه براى تو كنيه فرستاد و تو لقب ذو الكفايتين يافتى .
چون ركن الدوله وفات يافت در رى و نواحى آن پسرش ، مؤيد الدوله ، جانشين او شد .
صاحب بن عباد وزير او بود . مؤيد الدوله ، ابو الفتح را خلعت داد و او را به وزارت برگزيد و صاحب بر همهء كاتبان رياست يافت . ابو الفتح را خوش نيفتاد و سپاهيان را بر ضد صاحب برانگيخت . آنان بانگ و خروش كردند و قصد قتل صاحب را نمودند . مؤيد الدوله ، ابو الفتح را فرمان داد كه به اصفهان بازگردد . مؤيد الدوله را دل با ابو الفتح دگرگون شد ، دشمنى عضد الدوله با او هم مزيد بر علت بود و ميل سرداران و سپاهيان به او نيز از عوامل ديگر كه مؤيد الدوله از او بيمناك شد و عضد الدوله به برادرش مؤيد الدوله نوشت كه ابو الفتح را دستگير كند و اموالش بستاند و به شكنجهاش كشد . پس او را بگرفت و به يكى از دژها گسيل داشت . به هنگام دستگيرى از سر خشم چيزهايى نسبت به عضد الدوله بر زبان آورد كه او را خشمگينتر ساخت . كسانى را فرستاد كه او را شكنجه كنند و اموالش بستانند . چون به شكنجه آغاز كردند نخست يك چشمش را ميل كشيدند و ريشش را بركندند و بينيش را بريدند و به انواع ديگر عذاب معذب ساختند . ابو الفتح ، كه چهرهاش دگرگون شده بود ، اين ابيات را سرود [ 1 ] :
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : ظاهر چهرهء من دگرگون شده ولى باطن من تغيير نيافته . تأسف من به آنچه از دست رفته نيست ، بلكه بر گريندگان بر خود تأسف مىخورم . به كسى كه شادمانى كند از آنچه بر من گذشته بگوى كه به ناچار او هم از اين راه خواهد گذشت .