گفت : اين سگ چند روز پيش مرا گزيده است . مىخواهم با كسى كه اين بيتها را گفته مخالفت كنم [ 1 ] :
شاتمنى كلب بنى مسمع [ 2 ] * فصنت عنه النّفس و العرضا
و لم أجبه لاحتقارى له * من ذا يعضّ الكلب ان عضّا
و نيز گويند مردى از زنجان به بغداد رفت تا ادب آموزد . به مجلس على بن عيسى ربعى در آمد . آن مرد جامهاى فاخر پوشيده و خود را خوشبو ساخته بود . سلام كرد ، على بن عيسى گفت : اين جوانمرد از كجا آمده است ؟ گفت : من الزنجان و زنجان را با الف و لام تلفظ كرد . ربعى دانست كه از فضل خالى است . پرسيد : كى آمدهاى ؟ گفت :
ديروز ، پرسيد پياده آمدهاى يا سواره ؟ گفت سواره . پرسيد مركبت از آن خودت بود يا كرايه كرده بودى ؟ گفت : كرايه كرده بودم . ربعى گفت : برو و كرايهاى را كه دادهاى باز پس بگير زيرا آن مركب چيزى را حمل ننموده است .
و از او روايت كنند كه گفت : عضد الدوله مرا فرا خواند . چون نزد او رفتم كتاب حماسه در مقابلش بود . باب اضياف ( مهمانها ) را گشوده بود . پرسيد معنى اين بيتها چيست :
و مستنبح بات الصّدى يستتيهه * الى كلّ صوت و هو فى الرّحل جانح
فقلت لاهلى ما بغام مطيّة * و سار اضافته الكلاب النوابح
گفتم كه اين شعر عقبة بن بجير حارثى است . معنايش اين است كه چون عربى در بيابان گم شود و پندارد كه به چادرهايى نزديك است بانگ سگ كند تا سگان چادرها بشنوند و به پاسخ بانگ كنند و او جاى آنها را بشناسد و به آنجا رود و مهمان شود .
عضد الدوله گفت : قومى كه براى مهمان شدنى خود را همانند سگ كنند ، مردمى
هامش
[ 1 ] بنگريد به نور القبس : 372 ، انباه الرواة : 140 ، 3 : 248 ، طبقات الزبيدى : 113 .
[ 2 ] حاصل معنى : سگ بنى مسمع مرا دشنام داد . من نفس و آبروى خود از او حفظ كردم . چون حقيرش مىشمردم پاسخش نگفتم . چه كسى سگ را اگر گاز بگيرد ، گاز مىگيرد ؟