است كه كنيزى سياه داشت . روزى به خانهء خواهرش داخل شد و من نيز با او بودم ، كودك خردسال سياهى ديد ، پرسيد اين كيست ؟ او پاسخ نداد . اصرار ورزيد و پرسيد از كيست ؟ خواهرش گفت : به همين سبب سكوت مىكنم . سپس كنيز را فرا خواند و گفت :
پدر اين كودك كيست ؟ گفت : پدر ندارد ، سپس روى به من كرد و گفت : بر مسيح ( ع ) سلام كن .
و نيز خالع گويد كه ناشئ مرا حكايت كرد كه مرا ابن رائق نزد الراضى بالله برد . من مداح ابن رائق بودم . چون نزد راضى رسيدم پرسيد : آيا تو ناشئ رافضى هستى ؟ گفتم :
خادم امير المؤمنين شيعى هستم . گفت : از كدام شيعه ؟ گفتم : شيعهء بنى هاشم . گفت : آنچه سرودهاى بخوان ، برخواندم . فرمان داد كه ده قطعه جامه به من خلعت دهند با چهار هزار درهم . آنها را آوردند و به من تسليم كردند . بار ديگر به حضرت شدم ، زمين ببوسيدم و گفتم : من از كسانى هستم كه طيلسان مىپوشند . گفت : در آنجا چند طيلسان عدنى است ، طيلسانى به او دهيد و عمامهاى ابريشمين بر آن بيفزاييد . چنين كردند . گفت : شعرى بخوان ، خواندم [ 1 ] :
بنى العباس انّ لكم دماء * اراقتها أميّة بالذّحول
فليس بهاشمى من يوالى * أمية و اللعين ابا زبيل
گفت : ميان تو و ابو زبيل چه افتاده ؟ گفتم : امير المؤمنين داناتر است . لبخند زد و گفت :
بازگرد . خالع گويد : من عمامه و طيلسان را ديدم تا پايان عمر با او بودند .
و نيز خالع گويد كه ابو الحسن ناشئ پيرى بلندبالا و تنومند و پهن شانه بود و زورمند با صدايى بلند . نود و اند سال زندگى كرد ، حتى دندانى از دندانهايش نيفتاد . از مس چيزهاى هنرمندانه مىساخت . از كارهاى او قنديلى است در يكى از مشاهد مقابر قريش به شكل مربع در نهايت زيبايى .
خالع گويد : ناشئ با ابو الحسن على بن عيسى رمّانى مناظره مىكرد . رمّانى بازماند .
گفت : بايد دوباره در اين مسئله نظر كنم و شايد در ميان اصحاب من كسى باشد داناتر از
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى بنى عباس شما را خونهايى است كه اميه بر زمين ريخت از روى حسد و انتقام . هيچكس از هاشميان نيست كه بنى اميه را دوست بدارد يا ابو زبيل لعين را .