من به اين مسئله ، اگر حق با تو بود به تو خبر خواهم داد . در اين حال ابو الحسن على بن كعب انصارى يكى از معتزله آمد . پرسيد يا ابا الحسن در چه هستيد ، گفت : در جامههايمان . گفت : دست از مزاح بردار و بگو شايد من روشن شوم . گفت : چسان روشن مىشوى و حال آنكه آتشگيرهات تر است .
از حكايات او مناظرهء اوست با اشعرى . ناشئ در حين مناظره سيلىاى به اشعرى زد و گفت : اين فعل خدا بود بر تو ، نبايد از من خشمگين شوى . اشعرى گفت كه اين كار كسى جز تو نكرد و اين بى ادبى است و خارج از مناظره است . ناشئ گفت : تو خود حرف خود را نقض كردى . اگر بر مذهب خود پايدارى كه آن را فعل خدا مىدانى و اگر از از آن بازگشتهاى برخيز و در عوض مرا بزن . مجلس با خنده تمام شد و اين سخن از نادرهها گرديد .
و نيز گويند كه يكى از جبرى مذهبان دستش را تكان داد و از ناشئ پرسيد : چه كسى آن را حركت داد ؟ گفت : كسى كه مادرش زانيه بود . آن مرد در غضب شد . ناشئ گفت :
شكست خوردى ، اگر حركتدهنده كسى جز تو بود چرا تو در غضب شدى .
ابن عبد الرحيم گويد كه خالع مرا گفت كه در بغداد با پدرم ، در سال 346 ، در مسجد لبودى [ 1 ] بوديم و من هنوز كودك بودم . مسجد لبودى مسجدى است بين بازار ورّاقان و زرگرها . مسجد پر از مردم بود . در اين حال مردى كه جامهاى وصلهدار بر تن و انبانى و دلو كوچكى در دست و عصايى در مشت داشت بيامد . گرد راه بر سر و صورتش نمايان بود . با صداى بلند بر جماعت سلام كرد و گفت : من رسول فاطمهء زهرا ( ع ) هستم . گفتند :
خوش آمدى ، درآى . گفت : احمد مزوّق نوحه سرا كدام يك از شماست ، گفتند : همان است كه آنجا نشسته . گفت : بانويمان را در خواب ديدم كه مرا گفت : به بغداد رو و او را بياب و بگو شعر ناشئ را كه در مرثيهء فرزندم سروده بخواند . شعرى كه در مطلع آن مىگويد :
بنى احمد قلبى لكم يتقطّع * به مثل مصابى فيكم ليس يسمع
ناشئ حاضر بود چون بشنيد بر سر و صورت زد . مزوّق نيز چنان كرد و مردم هم بر
هامش
[ 1 ] م : كبودى .